خیلی وقته که مطلبی ننوشتیم. آره بخصوص من که خیلی تنبلی کردم. حالا علی آقا یک دست و پایی زد و چیزایی نوشت ولی به نظر میرسه اینجا داره کم کم شبیه به یک کهنه کتاب می شه و باید هر چه زودتر از این وضع در بیاد. اگه خدا بخواهد دوباره شروع می کنیم.

خیلی اتفاقات رخ داده که شاید بعدا بنویسیم. مثلا برات بگم که رضا خادم نمازخانه به وطن برگشته و کارش را شروع کرده. اگرچه در این مدت دوری از وطن "سرش خلوت شده" ولی در  اوایل بازگشت به وطن "خیلی شرش شلوغ"  بود. شروع به کار تدریس بعد از ۴ سال و اندی خودش هم شوق و ذوق داشت و هم نیاز به کار زیاد داشت که حالا  الحمدلله دیگه مشکلاتش برطرف شده و به قول خودمان روی غلتک افتادم. ولی از شما چه پنهان فکر می کردم با آمدن تابستان وقت خواهم کرد تا بخودم و اطرافم نگاهی بیندازم و ببینم چکار می توانم بکنم که با خبر شدم ترم تابستانه گذاشته اند و من هم مجبورم تخته گاز تدریس کنم. پس فعلا همین پست از من قبول کنید تا اگه خدا خواست دوباره خدمت برسم.

در ابتدا نوشتم اینجا داره شبیه به کهنه کتاب می شه،  یادم به یکی از اجراهای استاد شجریان به نام "مگه نه" افتاد که پس از جستجوی اینترنتی آهنگ و متن شعرش را پیدا کردم. شما هم بشنوید و لحظه ای استراحت کنید.

آهنگ را از اینجا بشنوید.

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم  . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه و ما تشنه ی ابریم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟

 

تا بعد

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()