ای ز عشقت عالمی ویران شده      قصد این ویرانه کردی عاقبت

انشا الله مجوز به ثبت خواهد رسید با دعای شما دوستان.

اقا رضا هم که فرصت نمی کند مطلبی برایمان بنویسد.

داستانی از منطق الطیر عطار نیشابوری

کودکان گدای دیوانه ای را در کوچه ها سنگسار می کردند.او فرار کرد تا به کنج خرابه ای رسید و انجا نشست.ناگهان از روزنی که بود تگرگی بر سر دیوانه افتاد.

گدای بیچاره فکر کرد سنگ را کودکان بر سرش زدند.شروع به دشنام دادن کرد.ناگهان باد سوراخ را بزرگ تر کرد و نور در داخل خرابه اوفتاد.گدا تازه متوجه شد که این سنگ نبوده است بلکه تگرگ بوده است.

گفت: یا رب تیره بود این گلخنم           سهو کردم هر چه گفتم ان منم

گرد زند زینگونه ای دیوانه لاف              تو مزن از سرکشی با او مصاف

انکه اینجا مست و لا یعقل بود             بی قرار    و بیکس و   بیدل بود

می گذارد  عمر  در   نا کامیئی           هر  زمانش   تازه   بی   آرامیئی

تو    زبان  از   طعنه  او  در  گذار           عاشق   دیوانه را    معذور    دار

گر نظر در سر   بی نوران  کنی           جمله را بی شک ز معذوران کنی

نوسنده :علی



تاريخ : شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()