امروز می خواستم از جانبازان مظلوم شيميايی ٬ که تعدادشان بالغ بر يک صد هزار نفر می باشد بنويسم  ولی بهتر ديدم که خاطرات يکی از اين عزيزان را که در روزنامه شرق خواندم در اينجا بياورم. خواندن اين خاطره خود به تنهايی گوياتر از سطرها مطلب نوشتن است و خيلی بهتر وضعيت اين عزيزان را به امثال من که آنها را فراموش کرده ايم يادآوری می کند. 

 

حميد 40 ساله است. از 14 سالگي به جنگ رفته و چهار بار مجروح شده. در منطقه اروندکنار و در عمليات والفجر 8. اکنون که روبه روي من ايستاده و حرف مي زند با هر جمله اي که مي گويد و هر نفسي که مي کشد، انگار يک نفر ديگر هم درون حميد با حميد نفس مي کشد. نفس حميد صداي سوت مي دهد. «من نيروي ضدزره بودم. روزها مي رفتم خط مقدم شليک مي کردم و شب ها استراحت مي کردم. آن روز هم حدود ساعت چهار بعدازظهر برگشتيم به مقر و در حال استراحت بوديم که هواپيماهاي عراقي آمدند. پدافندها شروع به شليک کردند و يک هواپيما عمود شد به زمين. اول فکر کرديم هواپيما را زده اند. خوشحالي کرديم ولي من يک باره ديدم که تمام بمب هايي که زير شکم هواپيما بود، رها شد به سمت زمين. همه فرار کرديم. 15 نفر بوديم که پنج نفرمان
در جا شهيد شدند. ترکش هاي بمب به سرشان خورده بود. جنازه يکي از دوستانم نزديک من افتاده بود. ترکش سمت راست بدنش را برده بود. ما در شوک انفجار بمب ها بوديم که دشمن شيميايي زد. حربه اش همين بود. يک بمب ترکش مي انداخت که حواسمان پرت شود و پشت سرش شيميايي مي زد. ما در حال جمع کردن مجروحان و بردن آنها به اورژانس بوديم و متوجه نشديم که سوپاپ هاي بمب شيميايي که پشت مقر افتاده باز شده و گاز در حال نشت است. دو سه ساعت که گذشت احساس کرديم وقتي چشم هايمان را مي بنديم پلک هايمان به سختي باز مي شود. چشم مان را با انگشتان دست باز مي کرديم. بدنمان مي خاريد اما هرچه مي خارانديم چيزي احساس نمي کرديم. پوست مان را زير انگشت هايمان احساس نمي کرديم. آن وقت بود که بچه هاي ش .م. ر (نيروهاي تشخيص شيميايي، ميکروبي ، راديواکتيو ) اعلام کردند که تمام بچه هاي اين مقر شيميايي شده اند و همگي بايد عقب نشيني کنند. هيچ کدام از ماسک استفاده نکرده بوديم. در اورژانس صحرايي سرم هايي به ما مي زدند که هر چه استنشاق کرده بوديم استفراغ کنيم. دچار شوک شده بوديم و رگ هايمان اسکوپ کرده بود. پرستاران، رگ هاي ما را کتان مي کردند. يعني رگ ها را مي بريدند و بيرون مي کشيدند تا بتوانند سوزن سرم را وارد رگ کنند. سراغ من که آمدند التماس شان کردم که مرا کتان نکنند و رگم را پيدا کنند. سرم ها را مي زدند و کيسه هاي پلاستيکي به صورت مان مي چسباندند و ما داخل کيسه ها استفراغ مي کرديم. ما را داخل اتوبوس هايي خواباندند که صندلي هايش را برداشته بودند. چشم هايمان بسته شده بود ما را به اهواز منتقل کردند.در بيمارستان اهواز قطره هايي به چشم مان مي ريختند که چشم باز شود که اگر با ميخ فولادي چشم هايمان را سوراخ مي کردند درد کمتري داشت. بدن هايمان تاول زده بود و با هر تکاني که مي خورديم تاول ها مي ترکيد و آب بدن مان تخليه مي شد. تشنه بوديم و آب مي خواستيم. اما مجالي نبود که به آن همه مجروح که در سالن بيمارستان روي زمين خوابيده بودند آب بدهند. ما را از اهواز با قطار به تهران آوردند. 21 ساعت در راه بوديم. من به بيمارستان لبافي نژاد منتقل شدم و چهار ماه آنجا بودم. از اين مدت دو ماه ايزوله بودم چون تعداد گلبول هاي سفيد بدنم از 8 هزار رسيده بود به 300 و مقاومت بدنم در مقابل دفع ويروس کاملاً از بين رفته بود .

تعويض پانسمان تاول هايم 10 ساعت طول مي کشيد. از نوک پا تا فرق سر تاول داشتم. تاول هايي که با گاز - وازلين پانسمان شده بود. وقتي مي خواستند گاز - وازلين را از روي تاول ها بردارند بعضي ها خشک شده بود و بسيار دردناک بود. من امروز مشکل کم بينايي ندارم اما چشم هايم دائماً خشک مي شود و انگار شن خرده در چشمم ريخته اند. وضعيت ريه ام بسيار خراب است. مثل کسي هستم که 50 سال آسم داشته. گاز خردل کيسه هاي هوايي را از بين برده... من جانباز شيميايي 70 درصد هستم.

وضعیت یکی دیگر از این عزیزان را در اینجا بخوانید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()