جمعه گذشته٬ چهارم خرداد ماه ٬ سالروز به اسارت درآمدنم در منطقه شلمچه بود. یک روز قبل از آن  یعنی سوم خرداد ٬ یکی از دوستانم بنام مهدی که با هم اسیر عراقی ها شدیم ٬ از ایران تلفن زد و خاطره آن روز را زنده کرد. لحظه به لحظه ی آن روز را بیاد دارم. باید در فرصتی مناسب شرح آن روز را بنویسم.  مهدی در آن موقع یک نوجوان بود . اصلا در اسارت بود که به بلوغ رسید ولی حالا دو سه تا بچه دورش ریخته و توی گرفتاری های دنیا دست و پا می زنه. حالا بیست سال از موقع اسیر شدنمون می گذره. بیست سال از آن روزی که عراقی ها سر کشتن ما با هم دعواشون شده بود. یکی گلنگدن اسلحه اش را می کشید و می گفت می خواهم بکشمشون. دیگری می گفت فرمانده دستور داده اسیر بگیریم و ... 

 ما را با دستان از پشت بسته از این خاکریز به آن خاکریز می کشاندد و از کنار بدنهای دوستانمان که با چشمها و دستهای بسته شهیدشان کرده بودند می گذراندند. دیدن بدن غرق در خون  دوستان این پیام را به ما می داد که ما هم بزودی مورد خشم عراقی ها قرار خواهیم گرفت و در کنارشان خواهیم خفت. هر قدم که برمی داشتم در دل با خدای خود راز و نیاز می کردیم و از او استغفار می طلبیدم. شک داشتم که خداوند اینقدر به من لطف داشته باشه که مرا لایق شهادت در راهش بدونه. یعنی من هم ...

اما گذشت زمان به من ثابت کرد که خیر هنوز خیلی کوچکتر از آنم که این الطاف نصیبم بشود.   قرار گرفتن در موقعیتی که حس کنی باید تا چند دقیقه دیگه با دنیا و آنچه در آن است خداحافظی کنی و بسوی معبود بی همتا بروی حس عجیبی است. یادمه خیلی حس و حال بدی نداشتم و  نگران نبودم. مثل زمانی که از فاو برمی گشتیم  و قایقمان در اروند رود وارونه شد و من که شنا بلد نبودم  در زیر آب به این فکر بودم که حضرت عزرائیل را به چه هیبتی خواهم دید. آه که چقدر زود گذشت ! چقدر سریع پیر شدیم! بقول یکی از دوستان چقدر زود دیر شد!

به خودم می گم اگه دوباره در آن موقعیت قرار بگیری آیا آن آرامش قبلی را داری یا نه؟ انشالله خداوند عاقبت همه و ما را ختم بخیر کند. آمین

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()