ادامه از قسمت قبل ...

بعد از صرف صبحانه به اتفاق محمد به دانشگاه رفتیم. اول سراغ گروه آموزشی که من در آنجا قبول شده بودم رفتیم. پس از معرفی من به مدیر گروه و  دبیر گروه و ابراز خوشحالی آنها از آزادی و برگشت من به دانشگاه راهی دفتر مدیر کل آموزشی دانشگاه شدیم. مدیر کل آموزش هم  خیلی اظهار خوشحالی کرد و از منشی خودش آقای نجفی خواست که از بایگانی پرونده دانشجویی ام را بیاورد. او هم به بایگانی دانشگاه رفت و پس از دقایقی به همراه پرونده من و یکی از کارمندان بایگانی برگشت. کارمندی که در بایگانی دانشگاه کار می کرد فردی بود بنام آقای غنی که حافظه ای قوی داشت و معروف بود که حافظه اش مثل کامپیوتر کار می کند. آقای نجفی  برایمان تعریف کرد  که از بایگان پرسیده  آیا تو دانشجویی بنام رضا خادم نمازخانه می شناسی ؟ او هم پرسیده چطور مگه؟ نجفی هم میگه آخه جناب آقای مدیر کل پرونده او  را می خواهد. آقای غنی هم پس از کمی مکث جواب می ده: آره او را می شناسم  شماره پرونده اش فلانه و رشته تحصیلی اش هم فلان بود و اهل فلان شهر بود. بعد هم آهی کشیده و گفته :خدابیامرزتش٬ چند سال پیش شهید شد !!

نجفی می گفت من هم بهش گفتم آره حالا می دونی اون شهید الان کجاست؟ او حالا توی اطاق مدیر کل نشسته داره چایی می خوره ! 

خلاصه بعد هم پرونده من را به  مدیر نشان داد و گفت ببینید چی روی جلد پرونده کشیده؟ یک لحظه همه به جلد پرونده خیره شدیم و به ناگاه فضای اطاق پر از صدای خنده شد. آخه آقای غنی روی جلد پرونده من با خط نستعلیق قشنگی نوشته بود: شهید ... و  راهش پر رهرو  باد ...!! و نقاشی زیبایی از شمع و پروانه کشیده بود و چند قطره اشک شمع هم کشیده بود. من هم گفتم  مگه یادت رفته که شعار می دادیم شهیدان زنده اند ... حالا بهت ثابت شد که این شعار درسته و شهیدان زنده اند !

آری اینطور شد که آن روز هم یکی از روزهای زیبای بیادماندنی برای من شد.

تا خاطره دیگری از دانشگاه بدرود

رضا خادم نمازخانه

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()