ادامه از قسمت قبل..

برادرم داوود وقتی از مدرسه به خونه میاد می بینه مادرم خونه نیست. سراغ مادر رو می گیره که بالاخره از موضوع خبردار می شه. خلاصه برای دوستم محمد نامه ای می نویسه و مسئله رفتن من به جبهه و مفقودالاثر شدنم را براش می نویسه و ازش می خواهد که از این به بعد هر وقت خواست نامه ای به آدرس ما بنویسه به اسم داوود بنویسه نه به اسم رضا.

خلاصه اینجوری می شه که دوستم محمد هم از مفقودالاثر شدن من با خبر میشه و موضوع را به آموزش دانشگاه خبر می ده. از آنجا که من هم آدم خیلی خوبی بودم  ( و البته هنوز هم هستم ) و دوستم محمد من را لایق شهادت می دونست و با توجه به اخباری هم که از منطقه شلمچه رسیده بود احتمال زیاد می ده که من شهید شده باشم. به همین خاطر در بین دوستاش هر از گاهی از خصایل و سجایای خوب اخلاقی من براشون تعریف می کرده و ...

خلاصه سرتان را درد نیاورم. پس از دو سال و سه ماه و چهار روز و هشت ساعت٬  آقا رضا آزاد می شه که ماجرایش را قبلا نوشتم. آقا رضا پس از یکی دو ماه که از آزادیش می گذره راهی تهران می شه تا به دانشگاه برگرده و شروع به تحصیل بکنه.

وقتی به تهران رسیدم ساعت ۵ صبح بود. یک راست سراغ خوابگاه دانشجویان رفتم. آدرس خوابگاه را از نامه ای که قبلا  محمد برام فرستاده بود و در قسمت قبل توضیح دادم داشتم. در خوابگاه بسته بود وقتی در زدم نگهبان آمد و در را برام باز کرد. ازش سراغ محمد را گرفتم. نگهبان هم در لیستی نگاه کرد و او را پیدا کرد. شماره اطاقش ۱۰۲ بود . خودم را به اطاقش رساندم. یواش در زدم.کسی در را باز نکرد. دوباره آروم در زدم تا بالاخره از خواب بیدارش کردم. دلم می خواست ببینم وقتی من رو می بینه چیکار می کنه. حالا صدای باز کردن قفل در را شنیدم. آره محمد داشت در را باز می کرد. وقتی در را باز کرد چشماش نیمه باز بود. آخه نمی خواست خواب از کلش بره. فکر می کرد می تونه دوباره برگرده توی رختخواب و دوباره بخوابه. وقتی در را باز کرد هیچی نگفتم فقط نگاهش می کردم ببینم چکار می کنه. وقتی من را دید یک وقت چشمای نیمه بازش به حالت از حدقه در آمده تبدیل شد. و بعد بانگی بر آورد که خدایا چه کسی را می بینم؟ و مرا در آغوش کشید. از سر و صدای ما هم اطاقی محمد هم از خواب بیدار شد و اومد دم در و می گفت چی شده؟ وقتی مرا دید بدون اینکه محمد چیزی بگه خودش گفت نکنه شما رضا هستی؟ گفتم بله شما از کجا من رو می شناسی؟ وارد اطاق شدیم.

 محمد از بس از فضایل اخلاقی من برای هم اطاقی اش یعنی محمد رضا تعریف کرده بود که او ندیده من را شناخته و عاشقم شده بود. خلاصه از بس شلوغ پلوغ کردیم بچه های اطاقهای مجاور را هم بیدار کردیم و اونها هم با اوقات تلخ وارد اطاق محمد می شدند ببینند چه خبر شده. بعد که از موضوع خبر دار می شدند خنده رو لباشون نقش می بست.

 از روز اولی که آزاد شده بودم هر کسی که مرا می دید و می فهمید که آزاده هستم پس از چهار بار روبوسی اولین سوالی که می پرسید این بود که چطوری اسیر شدی. اینجا هم همینطور شده بود و از خود محمد گرفته تا دوستاش این سوال رو می پرسیدند. من هم که صدها بار آن را برای دیگران تعریف کرده بودم  مثل یک نوار سخرانی همه اش را از حفظ بطور اوتوماتیک برایشان تعریف کردم.

ادامه دارد....

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()