تا حالا شده اسم و فامیل شما با اسم و فامیل فرد دیگری کاملا مشابه از آب در اومده باشه و بخاطر همین شما را با اون فرد اشتباه بگیرند؟

در چنین مواقعی٫  بسته به اینکه اون فرد دیگه چه جور آدمی باشه ممکنه این تشابه اسمی باعث افتخار شما بشه و یا باعث انزجار شما.  برای من چند بار این اتفاق افتاده که یکی از آنها را در اینجا می نویسم و یکی دو تای دیگه را در وقتی دیگر می نویسم.

یکی از این تشابهات اسمی برای من وقتی اتفاق افتاد که خبر آزادی من از زندانهای عراق از طریق رادیو اعلام شده بود. خانواده های آزادگان به محض شنیدن خبر آزادی فرزندانشان با کمک همدیگر برای به استقبال رفتن آزاده خود منزل آزاده را چراغانی می کردند و اتوموبیلی را با گل و نوارهای رنگی آذین بندی می کردند و آزاده خود را با آن اتوموبیل به منزل می آوردند. تقریبا چیزی شبیه به ماشین عروس آماده می کردند !

 اولین روزی که مرا به اتفاق چندین نفر از آزادگان دیگر با مینی بوس به شهر خودمان آوردند جمعیت زیادی از مردم در بیرون از شهر جمع شده بودند.  جلوتر از مینی بوس ما یک  اتوموبیل پاترول با تعدادی از آزادگان دیگر که در آن بودند در حرکت بود و از بلندگویی که بالای پاترول نصب شده بود سرودهای انقلابی پخش می شد.  لحظه به لحظه که به مردم نزدیکتر می شدیم ضربان قلبم بیشتر می شد و شور و هیجان عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. از شیشه ماشین ٫ بیرون را نگاه می کردم تا بلکه خواهر ٫ مادر یا یکی از برادرانم را در بین جمعیت پیدا کنم . اولین فردی را که دیدم دامادمان بود. تا آمدم بخودم بیام و او را صدا بزنم مینی بوس  از او دور شد. بالاخره جمعیت دور تا دور پاترول و مینی بوس را گرفتند و آزاده ها یکی یکی از ماشین ها پیاده می شدند و این مردم بودند که از بین آزاده ها گمشده خود را پیدا می کردند و با جیغ و فریاد آنها را در آغوش می کشیدند و می بردند. هنوز کنجکاوانه بدنبال یک نفر آشنا می گشتم که به پلکان مینی بوس رسیدم تا پیاده شوم. در یک لحظه خواهر بزگترم را دیدم که در وسط جمعیت و در کنار درختی ایستاده بود و  با چشمهای پر از اشک و کنجکاوش در بین آزاده ها دنبال من می گشت. با دیدنش دچار چنان انقلاب روحی شده بودم که می خواستم با همه توانم  فریاد بزنم و صدایش کنم ولی بغض کاملا گلویم را گرفته بود و  نتوانستم حتی یک کلام حرف بزنم. او داشت به ماشین پاترول نگاه می کرد و من سعی داشتم  با چشمان ترم  داد بزنم که من اینجا هستم ولی نتوانستم. تا اینکه یکی از همسایه ها  که مرا شناخته بود مرا در آغوش کشید و به کناری برد و بقیه را صدا کرد همه به دورم جمع شدند و حالا دیگه بغض ها ترکید و این سیل اشکها بود که با هم حرف می زدند. هنوز هم بعد از گذشت ۱۶ سال از آن اتفاق ٫ وقتی یاد آن روز می افتم اشک در چشمم جمع میشه.

در همان روز آزادی من خانواده دیگری هم  که گمشده ای هم اسم و فامیل من داشته بودند بحساب اینکه من فرزند آنها  هستم ٫ با ماشین گل زده به  استقبالم آمده بودند. من آن روز متوجه نشدم ولی بعدها که فیلم روز آزادیم را با خانواده می دیدیم ماشین خالی آنها را دیدم و  ماجرا را برایم تعریف کردند. متاسفانه  هنوز هم خبری از فرزند آنها نرسیده و همچنان مفقود است. از خداوند برای آن خانواده صبر و اجر مسئلت دارم.

 

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()