می خواهم از روزهای اول دوران اسارت بنویسم.

چهارم خرداد ماه روز اول اسارت من در منطقه شلمچه بود. تازه دو روز بود که وارد خط مقدم شده بودیم و هنوز ادوات و  امکانات گردان ما کامل نشده بود. قرار بود هرچه زودتر امکانات برسه و به ما گفته بودند تا رسیدن تجهیزات از امکانات لشگر قبلی استفاده کنیم ولی تجهیزات لشگر قبلی با ما جور نبود. مثلا برای پرتاب نارنجک تفنگی فشنگ مشقی نبود. یا مثلا فشنگها با اسلحه ها جور نبود. خیلی از بچه ها اسلحه ژ۳ داشتند ولی فشنگ آن را نداشتند و بجاش فشنگ کلاش داشتند. تیربارچی ها هم بجز یکی دو نوار فشنگ دیگه فشنگی نداشتند و به امید رسیدن تجهیزات بودند. من هم که امدادگر بودم و بجز کوله پشتی امداد که در آن باند و گاز و وسایل امدادگری بود چند نارنجک بیشتر نداشتم. برایم جای سئوال بود چرا نفرات را  با تجهیزات کامل به منطقه نیاوردند. چرا باید  منطقه ای را که قبل از ما تحویل لشکر ۳۱ عاشورا بود باید با نصف تعداد  نفرات آنها تحویل بگیریم. بخصوص وقتی اعلام می شد که دشمن حتما حمله خواهد کرد و ما در حالت اماده باش بودیم بیشتر  برایم سئوال برانگیز بود پس چرا بچه های لشگر ۳۱ عاشورا دارند از خط می روند.

فاصله خاکریز ما تا عراقی ها حدود ۱۰۰ متری می شد. بطوری که از بالای خاکریز براحتی آنها را می دیدیم. بین ما هم میدان مین بود. شبها صدای غرش تانکهای عراقی بوضوح شنیده می شد و از تدارک آنها خبر می داد . شبها خواب نداشتیم و در حالت آماده باش کامل بودیم تا اینکه بالاخره صبح روز چهارم خرداد با صدای شدید آتش توپخانه و انفجار بمبهای هواپیماهای عراقی شروع شد. بله حمله آغاز شده بود.

ادامه دارد

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥ | ۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()