سلام بر همگی

اگرچه از سالگرد ورود آزادگان مدتی گذشته ولی بازم می خواهم خاطره ی کوتاه دیگری از روزهای اول بازگشتم به ایران را برایتان بنویسم. 

احتمالا از آن روزها هنوز بخاطر دارید که یکی دو  روز قبل از آنکه آزاده ها به شهرهایشان وارد شوند اسامی آنها از طریق رادیو به اطلاع مردم می رسید. اکثر خانواده هایی که فرزند یا همسر اسیر یا مفقود داشتند و حتی اقوام و خویشان و  دوستان آنها در هنگام اعلام اسامی آزادگان ؛ به رادیو گوش فرا می دادند تا خبری از غزیز خود کسب کنند.

 برادر کوچکترم داود تعر یف می کرد که  بعد از ظهر روز ششم شهریور سال ۶۷ بود و من (یعنی برادرم) در اتاقی از منزل در چرت می زدم(در حقیقت در خواب قیلوله یا غیلوله بوده)و مادرم در اتاق دیگر به اعلام اسامی آزاده ها از رادیو گوش می داده ( برادر ما رو باش - رادیو داشته اسم آزاده ها رو اعلام می کرده و ایشان تو خواب قیلوله بوده !! حالا...)

 

یک وقت میبینه مادرم داره آروم آروم اون رو صدا میزنه. برادرم تا چشمهاش رو  باز می کنه مادرم با لبخند و آروم بهش میگه: بلند شو که رادیو اسم رضا رو اعلام کرد و رضا آزاد شده ! او زنده است !.  برادرم با توجه به صحبتهایی که قبلا درباره شهید شدن من !! شنیده بوده به حساب اینکه مادرم دچار خیالات و توهم  شده در جواب می گه «حالا شاید اشتباه شنیده باشی خیلی امیدوار نباش» و توی این فکرها بوده که چطوری مادرم را برای  روزی آماده کنه که بازگشت آزاده ها تمام میشه  و خبری از من (رضا) نمیشه. یک وقت صدای زنگ خانه میاد. نه یک بار و نه دوبار... چند نفر با مشت به جان درب خونه افتاده بودند و حالا زنگ نزن و کی بزن ... سریع خودشو به در خونه می رسونه وقتی در خونه  را باز می کنه میبینه چند تا از همسایه ها هستند و همه شاد وشنگول می پرسند: خبر رو شنیدید ؟ رادیو اسم رضا رو اعلام کرد. برادر من هم تو حالت گیج منگولیَ و هاج و واج بوده . پیش خودش میگه یعنی درست می شنوم  اینا چی می گند؟ یعنی رضا آزاد شده؟ از همسایه ها می خواهد بپرسه که یعنی...؟ و  همسایه ها هم می گند آره... آره...

در این حال و احوال بوده که خاله ام نفس نفس زنان و با پای برهنه وارد خونه ی ما می شه... و  یک راست خودش رو به مادرم می رسونه تا خبر آزادی رضا رو به خواهرش بده.

خاله که اونوقت سن و سالی ازش گذشته بود و پسر خودش  هم مفقود بوده  وقتی اسم رضا رو از رادیو می شنوه از جا می پره و بدون اینکه به خودش فرصت بده تا اسم بقیه اسرا و شاید پسر خودش را بشنوه و یا حتی فرصت کنه  کفش هاش رو بپوشه ؛ فقط چادرش رو به سرش می کشه و یا علی ... با پای برهنه و بدو بدو از چند تا محله اون طرف تر خودش رو به منزل مادرم می رسونه.

طولی نمی کشه که اکثر اقوام و خویشان و همسایه ها توی خونه ما جمع می شوند و شادی و خنده همه جا رو پر می کنه.

بعله بالاخره دو روز بعد رضا به خونه برمی گرده ولی چه فایده. بعد از آن روز هرچه به رادیو گوش دادیم و از آزاده های دیگه پرسیدیم خبری از  پسر خاله ام یعنی احمد نشنیدیم.

احمد برنگشت و  نیامد تا اینکه چند سال بعد از آزادی رضا با تلاش گروه تجسس چند قطعه استخوان و یک پلاک از احمد پیدا شد. دیگه خجالت می کشیدم توی چشمهای خاله نگاه کنم. احمد در عملیات خیبر مفقود شده بود و سالها بود که خبری از او نداشتیم. آری احد احمد را پذیرفته بود و به کنار خودش برده بود ولی رضای بی لیاقت را دوباره به دنیای خاکی برگرداند.

از خداوند کریم می خواهیم که عاقبت همه ما را هم ختم بخیر بگرداند. آمین  

رضا خادم نمازخانه 



تاريخ : جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()