Go to fullsize image

قبل از هر چیز می خواهم از همه دوستانی که به مناسبت سالروز ورود آزادگان برایم نظر و پیام دادند تشکر کنم. البته سالروز ورود این حقیر روز هشتم شهریور بود.

همانطور که می دانید این روزها سالگرد ورود آزادگان  به کشور است و طبیعی است که بیش از دیگر ایام سال مردم خاطره ی شیرین آن روزهای سال ۶۹ را مرور می کنند. یاد آن روزی که خبر موافقت  تبادل اسرا رسید و اولین گروه از آزادگان وارد کشور شدند.

آزاد شدن اسرا برای خود آنها هم پر از خاطره است. من هم این روزها حس و حال دیگری دارم. بیاد اولین  روزی می افتم که  از مرز رد شدیم و اولین لحظاتی که مادر و خواهران و برادرانم را دیدم ... چه شور و حالی داشت. انشالله بعدا بیشتر از آن روزها می نویسم. اما مطلبی که امروز قصد دارم بنویسم  خاطره ای است از زبان برادرم درباره همین ایام.

برادرم تعریف می کرد در آن روزهایی که آزاده ها به وطن خودشان بر می گشتند و  روی شانه های مردم وارد محله ها و خانه های خود می شدند او هم به امید اینکه خبری از برادر مفقودش بگیره به اتفاق مردم از این خانه به آن خانه به سراغ آن آزاده ها  می رفته . 

 تعریف می کرد روزی در یکی از محله ها آزاده ای را آوردند و مردم  او را روی شانه های خودشان گذاشته بودند یکی براش شاخه گل  پرت می کرد یکی حلقه گل دور گردنش می انداخت یکی صلوات می فرستاد و...

می گفت توی اون شلوغی و شادی و هلهله یک وقت چشمم به خانم مسنی افتاد که در گوشه ای از پیاده رو نشسته بود. می گفت دیدم که یک دستش را بالا آورده بود و عکسی را که در دستش بود تکان می داد و در حالیکه گریه امانش نمی داد و سرش در زیر چادر بود و شانه هایش از گریه تکان می خورد به زبان بی زبانی از ما می خواست که این عکس جوانش را به آن آزاده نشان بدهیم  تا شاید خبری از پسرش داشته باشد. می گفت دلم به حال آن پیر زن سوخت و به طرفش رفتم تا عکس را ازش بگیرم و به آن آزاده نشان بدهم. وقتی به او رسیدم گفتم حاج خانم عکس را به من بدهید. وقتی آن عکس را گرفتم و نگاه کردم در کمال ناباوری دیدم که آن عکس تو بود ( یعنی من رضا خادم نمازخانه ) . می گفت تازه فهمیدم که این زن مادر خودم هست. بغلش کردم و گفتم مادر ناراحت نباش انشالله رضا میاد ... و حالا او گریه و من گریه...

آری مادر عزیزم با دعای تو من آزاد شدم و دوباره روی نورانیت را دیدم. ببخش بر من بخاطرسختی هایی که کشیدی. از خداوند کریم عمری طولانی همراه با عرت و برکت برایت مسئلت می کنم و امیدوارم دعای خیرت مثل همیشه شامل حالمان باشد و امیدوارم که خداوند دل همه مادرانی را که خبری از فرزند خود ندارند شاد کند. آمین

رضا خادم نمازخانه

 

 



تاريخ : جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()