یکی از میوه هایی که در فصل تابستان مصرف آن  زیاد می شه و خیلی طرفدار داره هندوانه است. وه که چه خوشمزه است در یک بعد از ظهر داغ تابستانی یک هندوانه قرمز و خنک را در کنار دوستان یا خانواده نوش جان کنی.

 یادم میاد اون قدیما وقتی که به سن اوایل دبستان بودم  پدر خدا بیامرزم که راننده کامیون بود وقتی از سفر خوزستان برمیگشت  باربند کامیونش را  از آن هندوانه های بزرگ و خوشمزه ی خوزستانی پر کرده بود. وقتی صدای ترمز کامیون را در خونه می شنیدم بدو خودم را به پدرم می رسوندم و تو آغوشش می پریدم. وقتی می گفت هندوانه آوردم  برادرها و خواهرهام بودند که  از بالای کامیون گرفته تا انتهای دالان بزرگی که از در خونه تا ایوان خونه امتداد داشت به صف می شدند. آخه پدرم ماشالله عیالوار بود. هشت تا دختر و پسر داشت.

 خود پدرم می رفت بالای باربند ماشین و هندوانه ها را از باربند در می آورد و می داد به برادر بزرگتره. برادر بزرگتره  هم هندوانه ها را پایین می آورد و می داد به من که در خونه تحویل می گرفتم. من هم  آنها را از اول دالان می غلطاندم تا برسه به آخر دالان. بعد بقیه خواهر ها و برادرها دست به دست هندوانه ها را تا گوشه صندوقخانه می رسوندند. چند تایی را هم توی حوض وسط حیاط می انداختیم. بعد از چاق سلامتی با پدر یکی از آن هندوانه های خنک را که طول بعضی هاشون بین نیم تا یک متر بود را می آوردیم وسط. کافی بود که نوک چاقو را به یک طرف هندوانه وارد کنیم آنوقت کیف می کردم که می دیدم  چطوری  هندوانه تا آخرش قاش می خورد و رنگ قرمزش دیده می شد و بوی آن فضای خانه ی گاه گلیمان را پر می کرد. تا چشم بهم می زدی این رضا بود (این حقیر سراپا تقصیر ) که زودتر از همه آب هندوانه از کنار لب و لوچه هاش آویزون بود. آخی که چه روزگاری بود.

حالا رضا را تصور کنید که بعد از سالها بزرگ می شه و انقلاب را می بینه و بعد هم جنگ و بعد هم اسیر عراقی ها می شه.

 رضا جون براتون تعریف می کنه که :

  بعد از دو سال از اسارت و در یک روز داغ تابستانی  بود که یکی از نگهبانهای عراقی با یک  هندوانه زیر بغل وارد اردوگاه میشه و با صدای بلند بقیه دوستاشو صدا می زنه : بیایید که براتون هندوانه  آوردم. عراقی های دیگه هم خودشون را سریعا به اون می رسونند و در گوشه ای از اردوگاه دور هم جمع می شوند و می خواهند آن هندوانه را پاره کنند که می بینند اسرا دارند به آنها نگاه می کنند. عراقیه  پس از خیره شدن به اسرا می پرسه: می دونید این چیه؟ (اشاره به هندوانه) یکی از اسرا هم با قیافه ای متعجب جواب می دهد: نه می شه بگید اسمش چیه؟ عراقیه می گه به این میگند هندوانه !! اسیر می پرسه: «حالا این هندوانه درش چطوری باز می شه؟» عراقیه هم داشته چاقوش را در می آورده تا توضیح بده که متوجه می شه بچه ها دارند بهش می خندند . اون هم از اینکه اسباب تمسخر اسرا شده بود عصبانی می شه ولی به روی خودش نمیاره و با دوستاش مشغول خوردن هندوانه می شه.

خیلی برای رضا که قبلا  هندوانه های یک متری خورده سخت بود  که ببینه عراقی ها فکر کنند او هندوانه ندیده است. ولی راستی الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد آخرین باری که هندوانه یک متری دیدم کی بوده شما چی یادتون میاد؟ شاید کمیاب شدند.

این هم عکس چند مدل از هندوانه های جدید که این هندوانه خور ماهر هنوز به چشمش ندیده. اگه شما دیده اید خوش به حالتون.

squarewatermelon.jpg

 

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()