امروز باز هم می خواهم خاطره ای برایتان بنویسم ولی این بار از زبان خواهرم .

در طول مدتی که من در اسارت بودم خانواده و فامیل هیچ خبری از زنده یا مرده بودن من نداشتند. در واقع من جزو مفقودالاثر های جنگ بودم . در آن ایام  هر چند وقت یکبار کسی پیدا می شده و خبری از من می آورده.  یکی می گفته که من دیدم که رضا شهید شد. اون یکی می گفته من دیدم که پاهاش قطع شد و هر چه اصرار کردیم که او را به پشت خط منتقل کنیم نگذاشته و بعدش هم  خمپاره ای افتاد و چیزی ازش نماند.!!

به مادرم گفته بودند که بهتر است برای پسرت مراسم بگیری چون طبق شنیده ها پسرت شهید شده است ولی مادرم و سایر اعضای خانواده قبول نمی کردند.

خواهرم تعریف می کرد که یک بار در ایامی که من مفقودالاثر بودم آنها به زیارت امام رضا (ع) می روند و در آن چند روزی که در مشهد بودند گاهی قبل و گاهی بعد از زیارت آقا ثامن الحجج به محلی در گوشه صحن حضرت که اسامی افراد گمشده را از طریق بلندگو اعلام می کنند رفته و به  خادمی که در آن قسمت کار می کرده می گوید: برادر من گم شده لطفا اسم او را در بلندگو اعلام کنید تا پیدا بشه و بعد در گوشه ای می نشسته و در حالیکه  آن خادم  چند بار اسم مرا در بلندگو اعلام می کرده  خواهرم  در فراق برادر اشک می ریخته.

 او هر روز این کار را تکرار می کرده تا اینکه یک بار آن خادم ناراحت می شه و با ناراحتی از خواهرم می پرسد : خانم شما هر روز برادرت را گم می کنید؟ خواهرم هم در حالی که بغض کرده و اشکش جاری بوده می گه: آخه برادر من مفقودالاثره و دلم می خواهد که امام رضا اسمش را در این فضای ملکوتی بشنوه. شاید امام رضا صدای من را نشنوه ولی این صدا را بشنوه.

آن خادم هم وقتی موضوع را متوجه می شه عذر خواهی می کنه و این بار با صوت زیبایی اسم مرا در بلندگو اعلام می کنه و بعد آرزوی شنیدن خبری خوش از من می کنه.

انشالله شما هم خبر خوشی از گمشده خود بشنوید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()