در دو پست قبلی ماجرای سبیل را نوشتم و امروز می خواهم درباره ریش زدن در اسارت برایتان بنویسم.

اسرای ایرانی را  می توان از نظر داشتن ریش در لحظه اسارت  به چند دسته تقسیم کرد. یک دسته از اسرا  به اقتضای سن و سال جوانی که داشتند اصلا ریش نداشتند و تازه نشانه هایی از ریش در آنها آشکار شده بود. دسته ی دوم آنهایی بودند که ریش بسیار مختصر و کوتاهی داشتند. دسته سوم ریش نه چندان پر پشت و بلند و نه چندان کوتاه داشتند. و بالاخره دسته آخر آنهایی بودند که ریش بلندی داشتند. ریش من از دسته سوم بود. در آغاز اسارت یکی از برخوردهای سربازان عراقی با اسرا برخورد به اقتضای ریش بود که من در اینجا اسم آن را برخورد ریشی می نامم.

بعضی سربازان عراقی با اسرایی که ریش بلند داشتند برخورد خشن تری داشتند. مثلا  ریش آنها را می گرفتند و آنها را روی زمین می کشیدند و گاهی با سیلی و یا  کفش به صورت آنها می زدند و فحش های ناسزا بود که بار آنها می کردند. در تصور آنها هر کس که ریش بلند تری داشت حتما مسئو لیت بیشتری در جنگ داشته و آنها را بیشتر در فرماندهی جنگ دخیل می دانستند.

اما بعد از روز های اول اسارت اسرا بیشتر به هم شبیه شدند چون همگی باید ریش خود را اصلاح می کردند اما چه اصلاحی ... فکر می کنید با هر تیغ ریش تراشی چند نفر می توانند ریش خود را اصلاح کنند. پنج نفر... ده نفر.. یا ..؟

شاید باورتان نشود به هر آسایشگاه ( سوله) حدود 100 نفری حدودا پنج تا شش عدد تیغ می دادند. اشتباه نکنید منظورم پج بسته تیغ نیست بلکه پنج دانه تیغ است. یعنی با هرعدد تیغ حدود بیست نفر باید صورت خود را می تراشیدند. حالا حساب کنید افرادی که مثل من صورتشان جوش و غرور داشت و مجبور بودند آخر همه ریش خود را بتراشند به چه شکلی در می آمدند. صورت من بعد از اصلاح خونی و زخمی بود و پر از تکه کاغذ های کوچکی می شد که برای بند آوردن خون روی زخم ها می گذاشتم. حتما می پرسید اگر ریشمان را نمی زدیم چه تفاقی می افتاد.

روزی یکی از اسرا ریش خودش را نتراشیده بود. وقتی یکی از سربازان عراقی بنام عادل او را دید  او را از صف خارج کرد و به صف اول برد و در جای بلندی که بقیه اسرا هم ببینند خطاب به همه گفت این اسیر ریش خودش را کوتاه نکرده و من خودم برایش کوتاه می کنم. آنوقت آجری برداشت و روی صورت اسیر گذاشت و چندین و چند بار  آجر را روی صورت او کشید و صورت او را که از درد فریاد می کشید زخمی و خونی کرد و بعد گفت اگر صورت خودتان را نتراشید من خودم آن را اینطوری می تراشم.

الان که فکر می کنم  می بینم آن سختی ها تمام شده و تبدیل به خاطره شده و اگرچه اثرات آن رفتار ها شاید برای زمانهای طولانی روی بدن اسرا مانده باشد ولی امید است این سختی ها به تجربه ای برای آینده و توشه ای برای آخرت باشد.

تا خاطره ای دیگر

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()