چند روز پيش يکی از دوستانم را ديدم که سبيلش را تيغ زده بود و کلی شکلش  عوض شده بود. بياد خاطره ای از ايام دوران اسارتم در عراق افتادم که در اينجا برايتان می نويسم.

روزی از ايام ابتدای دوران اسارت بود که همه ما را برای آمار گرفتن در زير آفتاب داغ به صف کرده بودند. کار امارگيری طول کشيده بود. يکی از بچه ها همانطور که در صف نشسته بود به سبيلش ور می رفت و بدون اينکه حواسش باشد گوشه های سبيلش را چرخانده بود و آن را بطرف بالا مثل بعضی از رانندگان کاميون در آورده بود. اتفاقا فرمانده اردوگاه که اسمش نقيب جمال بود و خودش هم سبيلی به قول معروف  چخماقی داشت همانطور که در بين اسرا می چرخيد چشمش به اين اسير افتاد. به محض اينکه سبيلش را ديد به سبيلش برخورد و به آن اسیر گفت بلند شو. آن اسير بخت برگشته هم بلند شد. نقيب جمال هم چند کشيده آبدار به گوش آن بينوا زد و او را به باد کتک گرفت. همه حاج و واج مانده بودند که آخه برای چی او را تنبيه می کنه. يک وقت دستور داد ريش تراش بياوردند و  ريش آن اسير را تراشيدند. بعد دستی به سبيل کلفت چخماقی اش کشيد و در حاليکه خنده پيروزمندانه ای روی لبش نقش بسته بود مثل اينکه فکری به ذهنش رسيده باشد ابرويی بالا انداخت و دستور داد بعد از آمارگيری تمام اسرای اردوگاه  را به صف کردند و سبيل همه را از دم تراشيدند. آن روز بود که تنها يادگاريمان که از ايران هنوز با خود داشتيم از دست داديم و آنوقت بود که فهميدم  برای بعضی ها چقدر سبيل مهم هست که حتی نمی خواهند رو دست سبيل آنها سبيلی وجود داشته باشد. سبيل نقيب جمال تقريبا تو مايه های سبيلی که در  عکس بالا می بينيد  بود.

انشالله در آينده درباره ريش تراشيدن در اسارت هم اگه فرصتی شد برايتان می نويسم.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()