خيلی وقت ها با ديدن پرواز پرندگان آزادی برايم تداعی ميشه. بياد روزهای سخت اول اسارت می افتم. ياد روز داغی در روماديه بغداد که خورشيد شلاق خودش را روی سر و بدنمان می زد و سايه ای نبود که به آن پناه ببريم. در آن گرما و تشنگی چشمم به گنجشکانی افتاد که روی تنها درخت موجود در محوطه مقابل سلولهايمان از اين شاخه به آن شاخه می پريدند . حس و حال عجيبی داشتم. تا آن لحظه آزادی و پرواز را اينجور حس نکرده بودم.

به اميد روزی که هيچ پرنده ای در قفس نباشه.

 

             چه خوش است حال مرغی که قفس نديده باشد 

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس رهيده باشد

رضا خادم نمازخانه

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()