سلام

بلاخره بعد از این همه بدبختی و دلهره و التماس و التجاء به خدا اون کله کشور کارشناسی قبول شدم.لحظه اول که نتیجه را دیدم اصلا باورم نمی شد که قبول شوم وبدتر از آن بابلسر قبول شوم

آخه کی می ره این همه راه را.

تا صبح فکر می کردم یه شوخی .وقتی بیدار شدم فهمیدم شوخی نیست.

 


خوب نهایتا مجبور شدم خودم را ضبط و رفت کنم و خداحافظی کنم.

هنگامی که اتوبوس صبحگاه برای نماز نگه داشت و از لابه لای پنجره ها می شد جنگل ها را دید اولین چیزی که بغض غریب و عجیبی در گلویم می انداخت مادرم  بود .آخه سال های متمادی به شمال می آمدیم و تا جنگل ها را می دید از خود بی خود می شد.

در حالیکه آّب نبود در اتاقکی چوبی با تیمم نماز می خواندم و از سرما کاپشن خود را سفت گرفته بودم از اتاقک کلبه چوبی حواسم به اتوبوس بود که راه نیافتد.مه غلیظی هوا را پر کرده بودو به زور و زحمت آن سمت خیابان پیدا بود.

غربت عجیب و وصف نشدنی و سردی بود.دیشب اصلا فکر نمی کردم ناگهان این طور به هم بریزم.کار خدا کنار دستی ام دانشجویی بود که تازه قبول شده بود البته دانشگاه دولتی و از دیپلم به بعد و 2یا3سالی کوچکتر از من بود هفته قبل هم با پدرش ثبت نام کرده بود و حالا برای کلاس ها می رفت.

من هم با اعتماد به نفس بالایی که داشتم با خیال راحت تا صبح با او صحبت می کردم.

بالاخره پس از گذشت از لابه لای جنگل ها به آمل رسیدیم.یادم می آمد که آمل امامزاده ای در لابه لای جنگل ها دارد وبه خاطر می آوردم در قدیم به آنجا رفته بودم.یاد آوردن این خاطرات زجر عجیبی داشت و نمی شد جلوی آنرا گرفت.

خیلی دلم می خواست یک سری به آن امامزاده بزنم ولی نمی شد.اتوبوس می رفت.

به ورودی آمل نرسیده بودیم که یکی از دختر های روبروی صندلی ما پیاده شد ودیگری داخل آمل پیاده شد.ودر مسیر تا بابل نیمی از اتوبوس پیاده شدند وتعدادی هم در ورودی بابلسر پیاده شدیم.همین طور که به بابلسر نزدیک تر می شدم احساس غربت تقلیل می یافت تا نزدیکی ها که با سوالات از شاگرد راننده وسایرین و آدرس پرسیدن کاملا دلتنگی جدا شده بود مثل اینکه به شهر مقصد و شهر خودم رسیده بودم.انگار مادرم اینجا منتظر بود.

خدا همین طور ذره ذره کارهایم را زیر نظر داشت و هدایت می کرد به خاطر دارم هنگامی که انتخاب شهر می کردم گفتم ای کاش شمال قبول شوم و بروم مثل اینکه صدایم را مثل همیشه شنیده بود و اجابت نموده بود.شاید هنگام گفتن این جمله مشغول نوشتن نام بابلسر در انتخاب هایم بوده ام.!!!!!

یادم است وقتی که برای استخاره یا نظر خواهی یا مشورت لای قرآن را باز می کردم تا ببینم سربازی معاف می شوم یا نه پاسخ منفی بود و برای دانشگاه پاسخ مثبت بود کمی خیالم راحت شد.همیشه قبل از باز کردن به خدا می گفتم مادر که ندارم اگر هدایت نکنی بی مهری توست آخه با روش خودم باهاش صحبت می کردم.حالا قرآن باز کردن ها نتیجه داده بود و مثل جواب ها پیش امده بود.سربازی معاف نشده ام و دانشگاه قبول شدم.یادم نمی آید که برای راه دور و نزدیک هم درب قرآن را باز کردم و مثل اینکه راه دور هم از همان وقت معلوم بود.

خوب شد که سربازی معاف نشدم چون آنوقت حاضر به آمدن به شهر قریب نمی شدم ولی حالا خیالم راحت بودکه از سربازی فرار می کنم وآمدم.

فعلا کافی است.

به امید دیدار



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()