هر یک از روزهای سال برای خودش یک روز استثنایی و اختصاصی است و برای هر فردی تداعی کننده اتفاقات و خاطرات تلخ و شیرین  است. ولی بعضی از روزهای سال برای قشر وسیعی از مردم مهم و خاطره انگیز است. مثل روز زن یا روز معلم و... از جمله روزهایی که بسیار برای پدران و شوهران خاطره انگیز است روز میلاد حضرت علی (ع) و روز مرد است. خیلی ها این روز را برای شروع زندگی مشترکشان انتخاب می کنند و برایشان یادآور سالروز ازدواجشان است. برای بعضی از مردان هم این روز بیشتر تداعی کننده و یادآور  "جوراب" است. بعله معلومه دیگه. در این روز همسران یا فرزندان برای پدر یا همسر خود " جوراب" تهیه می کنند و هدیه می دهند. آخه پدر بیچاره چند هفته قبل برای روز "زن" جیبش خالی شده و حالا برای خودش چیزی نمونده. بازم خدا را شکر همین جوراب هم هست.  ولی برای یک پدر بهتر و بالاتر از هدیه این است که بتواند از سرور و مولای خودش حضرت علی (ع) الگو بگیرد و بتواند  نقش پدری  و همسری خودش را به نحو احسن انجام دهد و آنچه می تواند  برای خانواده اش انجام دهد. این روز یقینا برای بعضی ها یادآور شاعر شیرین سرای تبریز یعنی استاد شهریار خواهد ماند. بخاطر شعر زیبایش یعنی علی ای همای رحمت. خداوند روحش را شاد  و مولایش را شفیعش قرار دهد. آمین

بهرحال این روز خجسته را به همه مردان و پدران و البته آن دسته از زنانی که  شوهرانشان را از دست داد ه اند و برای فرزندانشان هم نقش پدر و هم نقش مادر را ایفا کرده اند تبریک و شادباش می گوییم.

خادمان نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

خیلی وقته که مطلبی ننوشتیم. آره بخصوص من که خیلی تنبلی کردم. حالا علی آقا یک دست و پایی زد و چیزایی نوشت ولی به نظر میرسه اینجا داره کم کم شبیه به یک کهنه کتاب می شه و باید هر چه زودتر از این وضع در بیاد. اگه خدا بخواهد دوباره شروع می کنیم.

خیلی اتفاقات رخ داده که شاید بعدا بنویسیم. مثلا برات بگم که رضا خادم نمازخانه به وطن برگشته و کارش را شروع کرده. اگرچه در این مدت دوری از وطن "سرش خلوت شده" ولی در  اوایل بازگشت به وطن "خیلی شرش شلوغ"  بود. شروع به کار تدریس بعد از ۴ سال و اندی خودش هم شوق و ذوق داشت و هم نیاز به کار زیاد داشت که حالا  الحمدلله دیگه مشکلاتش برطرف شده و به قول خودمان روی غلتک افتادم. ولی از شما چه پنهان فکر می کردم با آمدن تابستان وقت خواهم کرد تا بخودم و اطرافم نگاهی بیندازم و ببینم چکار می توانم بکنم که با خبر شدم ترم تابستانه گذاشته اند و من هم مجبورم تخته گاز تدریس کنم. پس فعلا همین پست از من قبول کنید تا اگه خدا خواست دوباره خدمت برسم.

در ابتدا نوشتم اینجا داره شبیه به کهنه کتاب می شه،  یادم به یکی از اجراهای استاد شجریان به نام "مگه نه" افتاد که پس از جستجوی اینترنتی آهنگ و متن شعرش را پیدا کردم. شما هم بشنوید و لحظه ای استراحت کنید.

آهنگ را از اینجا بشنوید.

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم  . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره

آسمون خشکه و ما تشنه ی ابریم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟

 

تا بعد

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()