بالاخره پس از تلاش فراوان وب سایت نجوم راه  افتاد.

سری بزنید.

http://www.mywebsfree.com/nojom



تاريخ : یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امروز می خواستم از جانبازان مظلوم شيميايی ٬ که تعدادشان بالغ بر يک صد هزار نفر می باشد بنويسم  ولی بهتر ديدم که خاطرات يکی از اين عزيزان را که در روزنامه شرق خواندم در اينجا بياورم. خواندن اين خاطره خود به تنهايی گوياتر از سطرها مطلب نوشتن است و خيلی بهتر وضعيت اين عزيزان را به امثال من که آنها را فراموش کرده ايم يادآوری می کند. 

 

حميد 40 ساله است. از 14 سالگي به جنگ رفته و چهار بار مجروح شده. در منطقه اروندکنار و در عمليات والفجر 8. اکنون که روبه روي من ايستاده و حرف مي زند با هر جمله اي که مي گويد و هر نفسي که مي کشد، انگار يک نفر ديگر هم درون حميد با حميد نفس مي کشد. نفس حميد صداي سوت مي دهد. «من نيروي ضدزره بودم. روزها مي رفتم خط مقدم شليک مي کردم و شب ها استراحت مي کردم. آن روز هم حدود ساعت چهار بعدازظهر برگشتيم به مقر و در حال استراحت بوديم که هواپيماهاي عراقي آمدند. پدافندها شروع به شليک کردند و يک هواپيما عمود شد به زمين. اول فکر کرديم هواپيما را زده اند. خوشحالي کرديم ولي من يک باره ديدم که تمام بمب هايي که زير شکم هواپيما بود، رها شد به سمت زمين. همه فرار کرديم. 15 نفر بوديم که پنج نفرمان
در جا شهيد شدند. ترکش هاي بمب به سرشان خورده بود. جنازه يکي از دوستانم نزديک من افتاده بود. ترکش سمت راست بدنش را برده بود. ما در شوک انفجار بمب ها بوديم که دشمن شيميايي زد. حربه اش همين بود. يک بمب ترکش مي انداخت که حواسمان پرت شود و پشت سرش شيميايي مي زد. ما در حال جمع کردن مجروحان و بردن آنها به اورژانس بوديم و متوجه نشديم که سوپاپ هاي بمب شيميايي که پشت مقر افتاده باز شده و گاز در حال نشت است. دو سه ساعت که گذشت احساس کرديم وقتي چشم هايمان را مي بنديم پلک هايمان به سختي باز مي شود. چشم مان را با انگشتان دست باز مي کرديم. بدنمان مي خاريد اما هرچه مي خارانديم چيزي احساس نمي کرديم. پوست مان را زير انگشت هايمان احساس نمي کرديم. آن وقت بود که بچه هاي ش .م. ر (نيروهاي تشخيص شيميايي، ميکروبي ، راديواکتيو ) اعلام کردند که تمام بچه هاي اين مقر شيميايي شده اند و همگي بايد عقب نشيني کنند. هيچ کدام از ماسک استفاده نکرده بوديم. در اورژانس صحرايي سرم هايي به ما مي زدند که هر چه استنشاق کرده بوديم استفراغ کنيم. دچار شوک شده بوديم و رگ هايمان اسکوپ کرده بود. پرستاران، رگ هاي ما را کتان مي کردند. يعني رگ ها را مي بريدند و بيرون مي کشيدند تا بتوانند سوزن سرم را وارد رگ کنند. سراغ من که آمدند التماس شان کردم که مرا کتان نکنند و رگم را پيدا کنند. سرم ها را مي زدند و کيسه هاي پلاستيکي به صورت مان مي چسباندند و ما داخل کيسه ها استفراغ مي کرديم. ما را داخل اتوبوس هايي خواباندند که صندلي هايش را برداشته بودند. چشم هايمان بسته شده بود ما را به اهواز منتقل کردند.در بيمارستان اهواز قطره هايي به چشم مان مي ريختند که چشم باز شود که اگر با ميخ فولادي چشم هايمان را سوراخ مي کردند درد کمتري داشت. بدن هايمان تاول زده بود و با هر تکاني که مي خورديم تاول ها مي ترکيد و آب بدن مان تخليه مي شد. تشنه بوديم و آب مي خواستيم. اما مجالي نبود که به آن همه مجروح که در سالن بيمارستان روي زمين خوابيده بودند آب بدهند. ما را از اهواز با قطار به تهران آوردند. 21 ساعت در راه بوديم. من به بيمارستان لبافي نژاد منتقل شدم و چهار ماه آنجا بودم. از اين مدت دو ماه ايزوله بودم چون تعداد گلبول هاي سفيد بدنم از 8 هزار رسيده بود به 300 و مقاومت بدنم در مقابل دفع ويروس کاملاً از بين رفته بود .

تعويض پانسمان تاول هايم 10 ساعت طول مي کشيد. از نوک پا تا فرق سر تاول داشتم. تاول هايي که با گاز - وازلين پانسمان شده بود. وقتي مي خواستند گاز - وازلين را از روي تاول ها بردارند بعضي ها خشک شده بود و بسيار دردناک بود. من امروز مشکل کم بينايي ندارم اما چشم هايم دائماً خشک مي شود و انگار شن خرده در چشمم ريخته اند. وضعيت ريه ام بسيار خراب است. مثل کسي هستم که 50 سال آسم داشته. گاز خردل کيسه هاي هوايي را از بين برده... من جانباز شيميايي 70 درصد هستم.

وضعیت یکی دیگر از این عزیزان را در اینجا بخوانید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام

بالا خره پس از تلاش های فراوان کار نجوم داره به یک جاهایی می رسد.

تصمیم های خوبی داریم اگه خدا بخواهد می خواهیم برای شهرمان رصد خانه ای تاسیس کنیم .شما هم دعا و هم دلی را فراموش نکنید.

دیروز در ادامه مجوزی که حدود ۸ ماه پیش آن را رها کردم به دانشگاه رفتم و پس از پرس و جو و تلاش فراوان٬  بالاخره رسیدیم به دکتر نصر که گفت بیا تا با هم صحبت کنیم.

 خدا کند این قدم آخر هم حالا پس از این همه دردسر برداشته شود.

دعا کنید این کار هم به سرانجام خوبی برسد.

در  پایان مناجاتی هم از خواجه عبد الله انصاری می نویسم.

الهی همه ی شادیها بی یاد تو غرور است

 و

        همه غمها با یاد تو سرور است.

 علی خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه گذشته٬ چهارم خرداد ماه ٬ سالروز به اسارت درآمدنم در منطقه شلمچه بود. یک روز قبل از آن  یعنی سوم خرداد ٬ یکی از دوستانم بنام مهدی که با هم اسیر عراقی ها شدیم ٬ از ایران تلفن زد و خاطره آن روز را زنده کرد. لحظه به لحظه ی آن روز را بیاد دارم. باید در فرصتی مناسب شرح آن روز را بنویسم.  مهدی در آن موقع یک نوجوان بود . اصلا در اسارت بود که به بلوغ رسید ولی حالا دو سه تا بچه دورش ریخته و توی گرفتاری های دنیا دست و پا می زنه. حالا بیست سال از موقع اسیر شدنمون می گذره. بیست سال از آن روزی که عراقی ها سر کشتن ما با هم دعواشون شده بود. یکی گلنگدن اسلحه اش را می کشید و می گفت می خواهم بکشمشون. دیگری می گفت فرمانده دستور داده اسیر بگیریم و ... 

 ما را با دستان از پشت بسته از این خاکریز به آن خاکریز می کشاندد و از کنار بدنهای دوستانمان که با چشمها و دستهای بسته شهیدشان کرده بودند می گذراندند. دیدن بدن غرق در خون  دوستان این پیام را به ما می داد که ما هم بزودی مورد خشم عراقی ها قرار خواهیم گرفت و در کنارشان خواهیم خفت. هر قدم که برمی داشتم در دل با خدای خود راز و نیاز می کردیم و از او استغفار می طلبیدم. شک داشتم که خداوند اینقدر به من لطف داشته باشه که مرا لایق شهادت در راهش بدونه. یعنی من هم ...

اما گذشت زمان به من ثابت کرد که خیر هنوز خیلی کوچکتر از آنم که این الطاف نصیبم بشود.   قرار گرفتن در موقعیتی که حس کنی باید تا چند دقیقه دیگه با دنیا و آنچه در آن است خداحافظی کنی و بسوی معبود بی همتا بروی حس عجیبی است. یادمه خیلی حس و حال بدی نداشتم و  نگران نبودم. مثل زمانی که از فاو برمی گشتیم  و قایقمان در اروند رود وارونه شد و من که شنا بلد نبودم  در زیر آب به این فکر بودم که حضرت عزرائیل را به چه هیبتی خواهم دید. آه که چقدر زود گذشت ! چقدر سریع پیر شدیم! بقول یکی از دوستان چقدر زود دیر شد!

به خودم می گم اگه دوباره در آن موقعیت قرار بگیری آیا آن آرامش قبلی را داری یا نه؟ انشالله خداوند عاقبت همه و ما را ختم بخیر کند. آمین

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بالاخره پس از مدتها دوباره يادم به وبلاگ افتاد.البته به دليل امتحانات تا حالا مطلبي ننوشتم.خوب عوض اقا رضا جبران كرده و مطالب جالبي نوشته است.

من هم در ادامه مطالب قبلي مي نويسم.اگر خاطر داشته باشيد در رابطه با نجوم كارهايي انجام داده بودم.الان هم به اميد خدا كلاس هاي تابستان را مي خواهيم راه بيندازيم.دعا کنید بتوانم به علم شهر و کشور مان خدمتی بکنم.

به امید دیدار.

نوشته از علی



تاريخ : شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()