فردا شب ایران اناریست !

بالاخره شب یلدا هم فرا رسید. این سومین شب یلدایی است که دور از وطن می گذرانم. بیاد قدیما می افتم که پدر خدا بیامرزم زنده بود. همه دور کرسی می نشستم و از میوه های مختلفی که در «مجمعه» روی کرسی بود می خوردیم و به قصه های قدیمی گوش می دادیم.  چه شور و حالی داشت. گمان می کنم شرایط جدید زندگی داره یواش یواش آن حس و حال قدیما رو از ما می گیره. داریم کم کم رسم و رسومات را بفراموشی می سپاریم. بطوری که معنی واژه ی یلدا برامون داره کم رنگ میشه.  

شب یلدا بلندترین شب سال است. يلدا یک واژه سرياني بوده و به معني ولادت است٫ ولادت خورشيد.  به باور قدیمی ها، در پايان اين شب دراز،  تاريکی شکست مي خوره و روشنايي پيروز میشه و خورشيد متولد مي شه و روزها رو به بلندی می گذاره.

مسیحی ها هم این شب را به عنوان شب تولد عيسي مسيح قرار دادند. یعنی تولد کسی که تاریکی ها را کنار میزنه و برای مردم روشنایی و نور را به همراه می آوره.

امیدوارم از فردای شب یلدا نورانیت دل ما هم بیشتر بشه.

رضا خادم نمازخانه 



تاريخ : جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
                                   خفاش و مقالات او

یک شبی خفاش گفت از هیچ باب               یک دمم چون نیست تاب آفتاب

می شوم عمری بصد بیچارگی                   تا بباشم گم در او یکبارگی

چشم بسته می روم در سال و ماه            عاقبت آخر رسم آن جایگاه

تیز چشمی گفت ای مغرور مست              ره تو را تا او هزاران سال هست

بر چو تو سر گشته این ره کی رسد            مور در چه مانده در ره کی رسد

گفت با کی نیست من خواهم پرید              تا ازین کارم چه نقش آید پدید

سالها می رفت مست و بی خبر                تا نه قوت ماندش نی بال و پر

عاقبت جان سوخته تن در گداز                   بی پر و بی بال عاجز ماند باز

چون نمی آمد ز خورشیدش خبر                گفت از خورشید بگذشتم مگر

عاقلی گفتش که تو بس خفته ای              ره نمی بینی که گامی رفته ای

و آنگهی گوئی کزو بگذشته ام                  کاینچنین بی بال و بی پر گشته ام

زین سخن خفاش بس ناچیز شد               آنچه از وی مانده بد آن نیز شد

از سر عجزی بسوی آفتاب                        کرد حالی از زبان جان خطاب

گفت مرغی یافتی بس دیده ور                 پاره ای زو دورتر بر شو دگر

این سخن از سوز دل چون گفت و درد            آفتاب از جود کار خویش کرد

قسمت بی دیده ای شد روشنی                دولت آمد گشت مسکینی  غنی

ازمنطق الطیر عطار نیشابوری

علی خادم نمازخانه



تاريخ : شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

وما برای شما آب را (و آب علم و حکمت را)به قدر معین از آسمان رحمت نازل در زمین ساختیم

و محققا بر نابود ساختن ان نیز قادریم ۱۸

انگاه ما به ان اب برای شما باغها و نخلستانهای خرما و انگور ایجاد کردیم و میوه های گوناگون بسیاری که از ان تناول می کنید افریدیم. ۱۹

و نیز درختی که از طور سینا بر امد و روغن زیت بار آرد و نان خورش مردم گردد(با ان اب پرورش دادیم)۲۰

وبرای شما در مطالعه حال چهارپایان و حیوانات اهلی بسی عبرت خواهد بود که(مانند مادر)از یثر خود بشما بیاشامانند و در انها برای شما منافع بسیاری است(مانند فرشها و لباسها و اثاثیه وباربری و قوائد بسیار دیگر)و از گوشت انها تناول می کنید.۲۱

سوره مومنون آیه ۱۸ به بعد



تاريخ : شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

چند روز پیش هنگام خواندن داستانی بنام دارالمجانین اثر سید محمد علی جمالزاده در سایت شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی ٫ به شعر بسیار زیبایی برخوردم که بنا بر گفته  نویسنده  داستان ٫ این شعر از سروده های  شخصی  بنام  رعدی می باشد.  از بس این شعر زیباست که حیفم آمد آن را برای شما  نیاورم.

پرسيد كسي زمن كه در دور جهان
بهتر زبهان كه بود و مهتر زمهان

گفتم كه كسي نبوده ور بوده كسي
آن بوده كه كرده نام نامي پنهان

آری نکته های زیادی در این دوبیت نهفته است . باشد که پند گیریم و عمل کنیم.

رضا خادم نمازخانه

 



تاريخ : شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

                              Go to fullsize image   Go to fullsize image 

سلام

امروز می خواهم گریزی به کلاس و درس و دانشگاه بزنم.


سالها پیش وقتی  دوره لیسانس را می گذراندم با دانشجویی آشنا شدم که هیچوقت سر کلاس نت برداری نمی کرد و اصلا کتاب و جزوه و این قبیل چیزها که باید خوراک هر دانشجویی باشه ٫همراه خودش نمی آورد.  در بیرون از کلاس ٫ مثلا در کتابخانه یا خوابگاه هم او را خیلی غرق مطالعه نمی دیدیم. نه اینکه اصلا اهل درس خوندن نباشه نه... ولی اونقدری که بقیه بچه ها ...!؟خونی می کردند او اهلش نبود.

لابد حالا دارید به این موضوع فکر می کنید که نمرات پایان ترم چنین دانشجویی حتما باید ناپلئونی بوده باشه و خیلی از درسها را افتاده باشه. ولی جالب اینجا بود که نه تنها از هیچ درسی مردود نمی شد بلکه همه را با نمره بالا و خوب پاس می کرد.

بچه ها ازش سئوال می کردند تو چکار می کنی که بدون مطالعه ی زیاد نمرات خوبی می گیری؟ آخه اگه بگیم با استادها  هم رفیق باشی ٫ با یکی دو تاشون رفیقی ولی درسها و استادها که یکی دو تا نبودند. اهل  تقلب و این جور چیزها هم که نیستی. اگر هم اهلش باشی٫ یک بار.. دوبار می تونی تقلب کنی. خلاصه رمز کار در کجاست؟ نکنه نابغه ای چیزی هستی و ما خبر نداریم؟ یا ...

خلاصه سرتان را درد نیاورم رمز کار در اینجا بود که او وقتی سر کلاس حاضر می شد در هنگام تدریس استاد ٫ ششدانگ حواسش را متوجه استاد می کرد و سعی می کرد درس را همانجا در موقع تدریس متوجه بشه و هر جا هم نمی فهمید سوال می کرد. اصلا به پچ پچ دوستان در کلاس توجه نمی کرد. می گفت استادهای خوب مطالب درسی را شسته و رفته برای ما خلاصه می کنند و نکات برجسته و مهم درس را برای ما می گویند و من هم تلاشم این است که لب مطلب را همینجا در کلاس یاد بگیرم تا نخواهم مثل شما تا دیر وقت بیدار باشم و فردا خواب آلود و کسل سر کلاس حاضر بشم.

  ولی الان بازم برام سئوال هست که آخه همه استادها هم که خوب تدریس نمی کردند. پس این همکلاس ما با درس اون استادهایی که از روی جزوه درس می دادند و گاهی هم مطالب را غلط و غلوط بخورد ما می دادند چکار می کرد؟  شما چی فکر می کنید؟

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

چهار سال پیش بود که خواهرم ( مادر علی آقا خادم نمازخانه) در اثر سانحه تصادف دچار مرگ مغزی شد و پس از ۹ روز بستری در بیمارستان٫ ما را  ترک کرد و به دیار حق شتافت. پس از درگذشت خواهرم و به پیشنهاد برادر کوچکترم بنای برگزاری یک جلسه ی هفتگی را گذاشتیم و در هر شب جمعه بنوبت در منزل یکی از خواهران یا برادران جمع می شدیم. جلسه ما بیشتر قرائت قرآن بود و بعد از خواندن قرآن به فراخور حال و حوصله جلسه٫ درباره موضوعی صحبت پیش می آمد. حسن این جلسه این بود که اگر هیچ مطلبی هم یاد نمی گرفتیم حداقل از حال همدیگر و مشکلات هم باخبر می شدیم. ولی بعد از مراسم سالگرد خواهرم یواش یواش جلسه ها  کم رونق شد و با مهاجرت من هم برای ادامه تحصیل ٫ جلسه ها قطع شد.

حالا چی شد که این چیزا رو نوشتم؟ عرض می کنم.

اگرچه زندگی و تحصیل در خارج از وطن برای خیلی از ماها سخته ولی به ما این فرصت را می ده که درباره خیلی چیزها بیشتر فکر کنیم و سعی کنیم از فکرهای خوب استفاده کنیم و سعی کنیم آن را در زندگی خودمون پیاده کنیم.  یک مثال ساده بزنم:

مثلا یکی از وظایف من و سایر همکاران در محل تحصیلم اینه که باید بطور هفتگی در جلسات هفتگی گروه شرکت کنیم . دوشنبه هر هفته  یکی از افراد گروه بنوبت مقاله ای را انتخاب می کنه و چند روز قبل از جلسه یک کپی از آن را برای بقیه اعضاء می فرسته و آنها هم مقاله را می خوانند و در روز جلسه آن  مقاله را به بحث می گذارند. بارها شده که از همین جلسات ایده های جدیدی برای کار خودمان گرفتیم و خیلی بدردمان خورده.

حالا ربطش با مقدمه اول چی بود؟ خوب معلومه دیگه.

این کار را نه فقط در محیطهای دانشگاهی ٫ بلکه در جلسات یا مهمانی هایی که در هفته یا دو هفته یک بار در منزل اقوام تشکیل می دهیم میشه انجام داد.  مثلا میشه از جوانهای فامیل خواست مقاله  یا حتی فصلی از کتاب ساده ای را انتخاب کنند و  هر بار خلاصه آن را برای بقیه بگویند. یا چند بیت از حافظ را برای بقیه بخوانند و توضیح دهند. یا مثلا یک نوار موسیقی ( البته از نوع خوب آن٫ مثل همین موسیقی که در  پست قبلی گذاشتم و بنان خونده) را گوش کنیم و درباره شعر و شاعر و خواننده آن صحبت کنیم. یا اصلااگه کسی در مجلس صدای خوشی داره چند خط شعر عرفانی  با حال برامون بخونه و ...

 با این کار جوانترها هم علاقه مند  به مطالعه میشند و سعی میکنند به هم یاد بدهند و از هم یاد بگیرند.

خلاصه نگذاریم روزمرگی ها ما رو از هم دورتر کنه و یک وقتی بشه که فقط در مراسم عقد و عروسی یا خدای نکرده در مراسم عزا همدیگر را ببینیم. 

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()