يارب هم نظري كن                      رو سوي عاجز بي نواكن

بار ديگر بوي ماه مبارك رمضان مي ايد. خدايا شكر شما را سزاوار است.هر سال ماه مبارك همراه با شور و شوق فراواني است.در نمازخانه ما مردم افطاري مي دهند و خيلي شلوغ مي شود.اين جمع صميمي و دوست داشتني كه شايد ديگر پيدا نشود.گرد هم مي ايند و هر شب نزديك 2000نفر را افطاري مي دهند.مهم تر از همه كارهايي است كه با شور وشوق انجام مي شود.از حالا رسيدن ماه مبارك را به شما تبريك مي گويم.

واقعا جالب است كه در اين ماه زندگي تمامي مردم عوض مي شود.صبح سحرگاه همه بيدار مي شوند با دعاي سحر غذا مي خورند و پس از اذان صبح به نماز مي ايستند.و تا نماز مغرب هيچ چيز ديگري نمي خورند.

اصل موضوع اين نيست بلكه هر كس تلاش مي كند تا در طول روز دروغ نگويد و غيبت نكند ومرتكب گناه نشود.زيبايي كار در همينجاست كسي موفق است كه اين اعمال را انجام دهد و در ماه هاي بعد ادامه دهد.تمامي اين كارها بهانه اي است براي اينكه يا د دوست باشيم.

اي دوست سفري دگرمي ايد

                                                   بوي مهر باري دگر مي ايد

مهي پرازشوروعشقي دگر مي ايد

                                                   راه با كوله باري دگر مي ايد.

نویسنده:علی



تاريخ : دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جشن نیمه شعبان بر شما مبارک باد.

امشب در شهر ما چراغانی های زیادی شده و شربت و شیر کاکا ئو و کیک و بستنی و شیرینی و... در خیابان ها به مردم می دهند.البته از شلو غی بیش از حد هم نباید غافل شد و باید حواسمان را خوب جمع کنیم تا اتفاقی (تصادف)پیش نیاید.جای شما خالی است.

خیلی جالب است که دیشب هم خسوف ( ماه گرفتگی )بود البته به صورت جزئی ولی خیلی زیبا بود.ما هم به اتفاق دیگر دوستان به رصد رفتیم و خسوف را تماشا کردیم.

ماه گرفتگی از ساعت ۹:۳۰شب اغاز شد و در ساعت ۱۱:۱۰ پایان یافت.اوج ماه گرفتگی هم در ساعت ۱۰:۲۲بود.اوج به معنی زمانی است که سایه زمین بیشترین قسمت ماه را پوشانده و پس از ان سایه شروع به کم شدن می کند.

جالب این بود که دقیقا در شب۱۴ که ماه کامل است این ماه گرفتگی رخ داد و در تمامی نقاط کشور ما کاملا از شروع تا پایان قابل رویت بود.

ابر و باد و مه خورشیدو فلک در کارند تا تو نانی به کف اری و به غفلت مخوری



تاريخ : جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بنايي خانه علم (نجوم )تمام شده و مجوز تا 80 درصد مسيرش را طي كرده اميد به خدا بزودی خانه علم راه اندازی مي شود .نقشه اي در ذهن دارم تا روي سقف خانه علم گنبدي موقتي براي رصد بنا كنيم. تا فرصت کافی پيش بيايد شروع به سابيدن آينه تلسكوپ اصلي مي كنيم.

در صورتی که مایل باشید تا در راه اندازی این مرکز ما را راهنمایی کنید خيلي خوشحال خواهیم شد و اگر دوستي علاقه مند به اين علم باشد ما هم حاضریم با او همكاري كنيم.

راستی  می دانید دمای هسته خورشید چقدر است؟ نزدیک به ۱۵ میلیون درجه سانتی گراد است؟! کمی فکر کنید آهن در حدود ۱۳۰۰ درجه ذوب می شود در دمای ۱۵ میلیون درجه چه می شود؟ حتما بخار می شود!!

علی خادم نمازخانه



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تا به حال هر چه توانستم تلاشم بر این بوده که کار را برای خدا بکنم.

فکرش را بکنید اگر هر کسی در این فکر بودکه  تا آنجا که می تواند کار خوب انجام دهد چقدر برای خود و جامعه مفید بود  و رضای خداوند را هم در برداشت. چقدر انسان ها پیشرفت می کردند و منتی برای هم نداشتند و این همه درگیری بین ملت ها و کشورها و ... نبود.

به امید روزی که چنین شود.

خدا نگهدار شما

علی خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بچه های آسایشگاه ما برای اینکه تنوعی در محیط اطراف خود  بدهند،  در زمین خاکی مقابل آسایشگاه ماش، سبزی و از این قبیل چیزها می کاشتند تا منظره ی خاکی و دلگیر کننده اطراف را به رنگ سبز تغییر بدهند و اسارت را تحمل پذیرتر کنند.

 یک بار که وضعیت آب اردوگاه هم بهتر شده بود ( آخه اکثر اوقات سال قطعی آب و تشنگی  داشتیم )  بچه ها اقدام به کاشت خیار کردند. بعد از مدتی که خیارها رسیدند یکی از اسرا که مسئول باغچه بود مقداری از خیارهای قلمی و قشنگتر را از خیارهای بدغواره و  درشت تر  که بدرد سالاد می خوردند جدا کرد و برای سرباز عراقی برد. او فکر می کرد با این کار حتما سرباز عراقی خوشحال می شه ولی وقتی خیارها را به سرباز عراقی تقدیم کرد ، سرباز عراقی تو چشم های اسیر نگاه کرد و در حالی که انگشت سبابه اش را تکان می داد گفت:  ایرانی ! ایرانی ! فکر می کنی خیلی زرنگ هستی؟ خیارهای بزرگ را برای خودتان برمی دارید و این لاغر مردنی ها را برای ما می آورید؟ زود باش این ها را ببر و اون درشت تر ها را بیار.

 اونوقت بود که به این نتیجه رسیدیم برای اونها کمیت و هیکل بیشتر از کیفیت و زیبایی اهمیت داره.

راستی خيار سرشار از ويتامين سي است و در لطافت پوست وحفظ شادابي و زيبايي پوست موثر است و به از بين بردن كبودي دور چشم ناشي از خستگي و بي خوابي کمک می کند و باعث افزايش طول عمر هم می شود. این میوه بخاطر  برخورداري از عناصر معدني مهم  در تنظيم فشار خون نيز نقش دارد. خيار عامل جلوگيري از تشكيل سنگ كليه و نيز كاهش اختلالات دستگاه گوارش هم هست. پس فراموش نکنید از  این میوه با خاصیت در برنامه غذایی تان استفاده کنید.  



تاريخ : دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یارب امیدی دگر دادی

خانه نجوم در حال آماده شدن است.

خداوند نشان داد که اگر بخواهد می شود. فعلا مشغول بنایی هستیم. اگر همین طور پیش برود به امید او  به زودی رصد خانه کوچکی دایر می کنیم.

یارب نظر کردی پس نظری دگر سوی ماکن

دل رو به سوی تو دارد          سر هوا کوی تو دارد

از علاقه مندان به نجوم دعوت به همکاری می کنم.

آسمان شب طبیعت فراموش شده.

علی خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 سلام بر همگی

اگرچه از سالگرد ورود آزادگان مدتی گذشته ولی بازم می خواهم خاطره ی کوتاه دیگری از روزهای اول بازگشتم به ایران را برایتان بنویسم. 

احتمالا از آن روزها هنوز بخاطر دارید که یکی دو  روز قبل از آنکه آزاده ها به شهرهایشان وارد شوند اسامی آنها از طریق رادیو به اطلاع مردم می رسید. اکثر خانواده هایی که فرزند یا همسر اسیر یا مفقود داشتند و حتی اقوام و خویشان و  دوستان آنها در هنگام اعلام اسامی آزادگان ؛ به رادیو گوش فرا می دادند تا خبری از غزیز خود کسب کنند.

 برادر کوچکترم داود تعر یف می کرد که  بعد از ظهر روز ششم شهریور سال ۶۷ بود و من (یعنی برادرم) در اتاقی از منزل در چرت می زدم(در حقیقت در خواب قیلوله یا غیلوله بوده)و مادرم در اتاق دیگر به اعلام اسامی آزاده ها از رادیو گوش می داده ( برادر ما رو باش - رادیو داشته اسم آزاده ها رو اعلام می کرده و ایشان تو خواب قیلوله بوده !! حالا...)

 

یک وقت میبینه مادرم داره آروم آروم اون رو صدا میزنه. برادرم تا چشمهاش رو  باز می کنه مادرم با لبخند و آروم بهش میگه: بلند شو که رادیو اسم رضا رو اعلام کرد و رضا آزاد شده ! او زنده است !.  برادرم با توجه به صحبتهایی که قبلا درباره شهید شدن من !! شنیده بوده به حساب اینکه مادرم دچار خیالات و توهم  شده در جواب می گه «حالا شاید اشتباه شنیده باشی خیلی امیدوار نباش» و توی این فکرها بوده که چطوری مادرم را برای  روزی آماده کنه که بازگشت آزاده ها تمام میشه  و خبری از من (رضا) نمیشه. یک وقت صدای زنگ خانه میاد. نه یک بار و نه دوبار... چند نفر با مشت به جان درب خونه افتاده بودند و حالا زنگ نزن و کی بزن ... سریع خودشو به در خونه می رسونه وقتی در خونه  را باز می کنه میبینه چند تا از همسایه ها هستند و همه شاد وشنگول می پرسند: خبر رو شنیدید ؟ رادیو اسم رضا رو اعلام کرد. برادر من هم تو حالت گیج منگولیَ و هاج و واج بوده . پیش خودش میگه یعنی درست می شنوم  اینا چی می گند؟ یعنی رضا آزاد شده؟ از همسایه ها می خواهد بپرسه که یعنی...؟ و  همسایه ها هم می گند آره... آره...

در این حال و احوال بوده که خاله ام نفس نفس زنان و با پای برهنه وارد خونه ی ما می شه... و  یک راست خودش رو به مادرم می رسونه تا خبر آزادی رضا رو به خواهرش بده.

خاله که اونوقت سن و سالی ازش گذشته بود و پسر خودش  هم مفقود بوده  وقتی اسم رضا رو از رادیو می شنوه از جا می پره و بدون اینکه به خودش فرصت بده تا اسم بقیه اسرا و شاید پسر خودش را بشنوه و یا حتی فرصت کنه  کفش هاش رو بپوشه ؛ فقط چادرش رو به سرش می کشه و یا علی ... با پای برهنه و بدو بدو از چند تا محله اون طرف تر خودش رو به منزل مادرم می رسونه.

طولی نمی کشه که اکثر اقوام و خویشان و همسایه ها توی خونه ما جمع می شوند و شادی و خنده همه جا رو پر می کنه.

بعله بالاخره دو روز بعد رضا به خونه برمی گرده ولی چه فایده. بعد از آن روز هرچه به رادیو گوش دادیم و از آزاده های دیگه پرسیدیم خبری از  پسر خاله ام یعنی احمد نشنیدیم.

احمد برنگشت و  نیامد تا اینکه چند سال بعد از آزادی رضا با تلاش گروه تجسس چند قطعه استخوان و یک پلاک از احمد پیدا شد. دیگه خجالت می کشیدم توی چشمهای خاله نگاه کنم. احمد در عملیات خیبر مفقود شده بود و سالها بود که خبری از او نداشتیم. آری احد احمد را پذیرفته بود و به کنار خودش برده بود ولی رضای بی لیاقت را دوباره به دنیای خاکی برگرداند.

از خداوند کریم می خواهیم که عاقبت همه ما را هم ختم بخیر بگرداند. آمین  

رضا خادم نمازخانه 



تاريخ : جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()