تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

Go to fullsize image

قبل از هر چیز می خواهم از همه دوستانی که به مناسبت سالروز ورود آزادگان برایم نظر و پیام دادند تشکر کنم. البته سالروز ورود این حقیر روز هشتم شهریور بود.

همانطور که می دانید این روزها سالگرد ورود آزادگان  به کشور است و طبیعی است که بیش از دیگر ایام سال مردم خاطره ی شیرین آن روزهای سال ۶۹ را مرور می کنند. یاد آن روزی که خبر موافقت  تبادل اسرا رسید و اولین گروه از آزادگان وارد کشور شدند.

آزاد شدن اسرا برای خود آنها هم پر از خاطره است. من هم این روزها حس و حال دیگری دارم. بیاد اولین  روزی می افتم که  از مرز رد شدیم و اولین لحظاتی که مادر و خواهران و برادرانم را دیدم ... چه شور و حالی داشت. انشالله بعدا بیشتر از آن روزها می نویسم. اما مطلبی که امروز قصد دارم بنویسم  خاطره ای است از زبان برادرم درباره همین ایام.

برادرم تعریف می کرد در آن روزهایی که آزاده ها به وطن خودشان بر می گشتند و  روی شانه های مردم وارد محله ها و خانه های خود می شدند او هم به امید اینکه خبری از برادر مفقودش بگیره به اتفاق مردم از این خانه به آن خانه به سراغ آن آزاده ها  می رفته . 

 تعریف می کرد روزی در یکی از محله ها آزاده ای را آوردند و مردم  او را روی شانه های خودشان گذاشته بودند یکی براش شاخه گل  پرت می کرد یکی حلقه گل دور گردنش می انداخت یکی صلوات می فرستاد و...

می گفت توی اون شلوغی و شادی و هلهله یک وقت چشمم به خانم مسنی افتاد که در گوشه ای از پیاده رو نشسته بود. می گفت دیدم که یک دستش را بالا آورده بود و عکسی را که در دستش بود تکان می داد و در حالیکه گریه امانش نمی داد و سرش در زیر چادر بود و شانه هایش از گریه تکان می خورد به زبان بی زبانی از ما می خواست که این عکس جوانش را به آن آزاده نشان بدهیم  تا شاید خبری از پسرش داشته باشد. می گفت دلم به حال آن پیر زن سوخت و به طرفش رفتم تا عکس را ازش بگیرم و به آن آزاده نشان بدهم. وقتی به او رسیدم گفتم حاج خانم عکس را به من بدهید. وقتی آن عکس را گرفتم و نگاه کردم در کمال ناباوری دیدم که آن عکس تو بود ( یعنی من رضا خادم نمازخانه ) . می گفت تازه فهمیدم که این زن مادر خودم هست. بغلش کردم و گفتم مادر ناراحت نباش انشالله رضا میاد ... و حالا او گریه و من گریه...

آری مادر عزیزم با دعای تو من آزاد شدم و دوباره روی نورانیت را دیدم. ببخش بر من بخاطرسختی هایی که کشیدی. از خداوند کریم عمری طولانی همراه با عرت و برکت برایت مسئلت می کنم و امیدوارم دعای خیرت مثل همیشه شامل حالمان باشد و امیدوارم که خداوند دل همه مادرانی را که خبری از فرزند خود ندارند شاد کند. آمین

رضا خادم نمازخانه

 

 



تاريخ : جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یکی از میوه هایی که در فصل تابستان مصرف آن  زیاد می شه و خیلی طرفدار داره هندوانه است. وه که چه خوشمزه است در یک بعد از ظهر داغ تابستانی یک هندوانه قرمز و خنک را در کنار دوستان یا خانواده نوش جان کنی.

 یادم میاد اون قدیما وقتی که به سن اوایل دبستان بودم  پدر خدا بیامرزم که راننده کامیون بود وقتی از سفر خوزستان برمیگشت  باربند کامیونش را  از آن هندوانه های بزرگ و خوشمزه ی خوزستانی پر کرده بود. وقتی صدای ترمز کامیون را در خونه می شنیدم بدو خودم را به پدرم می رسوندم و تو آغوشش می پریدم. وقتی می گفت هندوانه آوردم  برادرها و خواهرهام بودند که  از بالای کامیون گرفته تا انتهای دالان بزرگی که از در خونه تا ایوان خونه امتداد داشت به صف می شدند. آخه پدرم ماشالله عیالوار بود. هشت تا دختر و پسر داشت.

 خود پدرم می رفت بالای باربند ماشین و هندوانه ها را از باربند در می آورد و می داد به برادر بزرگتره. برادر بزرگتره  هم هندوانه ها را پایین می آورد و می داد به من که در خونه تحویل می گرفتم. من هم  آنها را از اول دالان می غلطاندم تا برسه به آخر دالان. بعد بقیه خواهر ها و برادرها دست به دست هندوانه ها را تا گوشه صندوقخانه می رسوندند. چند تایی را هم توی حوض وسط حیاط می انداختیم. بعد از چاق سلامتی با پدر یکی از آن هندوانه های خنک را که طول بعضی هاشون بین نیم تا یک متر بود را می آوردیم وسط. کافی بود که نوک چاقو را به یک طرف هندوانه وارد کنیم آنوقت کیف می کردم که می دیدم  چطوری  هندوانه تا آخرش قاش می خورد و رنگ قرمزش دیده می شد و بوی آن فضای خانه ی گاه گلیمان را پر می کرد. تا چشم بهم می زدی این رضا بود (این حقیر سراپا تقصیر ) که زودتر از همه آب هندوانه از کنار لب و لوچه هاش آویزون بود. آخی که چه روزگاری بود.

حالا رضا را تصور کنید که بعد از سالها بزرگ می شه و انقلاب را می بینه و بعد هم جنگ و بعد هم اسیر عراقی ها می شه.

 رضا جون براتون تعریف می کنه که :

  بعد از دو سال از اسارت و در یک روز داغ تابستانی  بود که یکی از نگهبانهای عراقی با یک  هندوانه زیر بغل وارد اردوگاه میشه و با صدای بلند بقیه دوستاشو صدا می زنه : بیایید که براتون هندوانه  آوردم. عراقی های دیگه هم خودشون را سریعا به اون می رسونند و در گوشه ای از اردوگاه دور هم جمع می شوند و می خواهند آن هندوانه را پاره کنند که می بینند اسرا دارند به آنها نگاه می کنند. عراقیه  پس از خیره شدن به اسرا می پرسه: می دونید این چیه؟ (اشاره به هندوانه) یکی از اسرا هم با قیافه ای متعجب جواب می دهد: نه می شه بگید اسمش چیه؟ عراقیه می گه به این میگند هندوانه !! اسیر می پرسه: «حالا این هندوانه درش چطوری باز می شه؟» عراقیه هم داشته چاقوش را در می آورده تا توضیح بده که متوجه می شه بچه ها دارند بهش می خندند . اون هم از اینکه اسباب تمسخر اسرا شده بود عصبانی می شه ولی به روی خودش نمیاره و با دوستاش مشغول خوردن هندوانه می شه.

خیلی برای رضا که قبلا  هندوانه های یک متری خورده سخت بود  که ببینه عراقی ها فکر کنند او هندوانه ندیده است. ولی راستی الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد آخرین باری که هندوانه یک متری دیدم کی بوده شما چی یادتون میاد؟ شاید کمیاب شدند.

این هم عکس چند مدل از هندوانه های جدید که این هندوانه خور ماهر هنوز به چشمش ندیده. اگه شما دیده اید خوش به حالتون.

squarewatermelon.jpg

 

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به سوی تو، به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی؟ 

نشان تو گه از زمین گاهی
ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا
ره تو می پویم
بگو کجایی؟ 

کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟ 

به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی؟

یکدم از خیال من
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من؟

تا هستم من
اسیر کوی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟

به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی؟

موسیقی تیتراژ پایانی سریال اولین شب آرامش
 آهنگ : کورس سرهنگ زاده
خواننده ( اجرای جدید) : مهران  زاهدی

اجرای قدیمی را در اینجا بشنوید.



تاريخ : شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حتما اخبار تجاوزات رژیم متجاوز اسراییل  به مردم مظلوم و بی دفاع لبنان را دنبال می کنید. همه آزادگان جهان این تهاجم را محکوم کرده و می کنند. آقای جورج گالوی هم یکی از افرادی است که شجاعانه از مردم لبنان دفاع کرده است. من با گذشته او کاری ندارم می توانید در ویکی پدیا گذشته اش را بخوانید. امروز مصاحبه او را با برنامه اسکای نیوز دیدم و به او آفرین گفتم. حیفم آمد شما این مصاحبه را نبینید. لطفا  مصاحبه ی ۹ دقیقه ای او را در اینجا تماشا کنید.

مناقشه اعراب و اسرائیل به روایت نقشه ھا



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

                                                                                                    شهریار



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به نام خالق یگانه

سفر و گردش از جمله اموری است که برای تقویت روحیه انسان مناسب است و بزرگان ما را به انجام آن سفارش می کنند.

سفر آدمها با هم فرق می کنه. یکی کوله بار سفر از  دنیای پر زرق و برق بیرون به دنیای درون می بنده و دیگری سعی می کنه تا از تنهایی و گوشه گیری در بیاد و برای شناخت دنیای بیرون سفر کنه.

 غرض از این مقدمه این بود که اگر خدا بخواهد ما هم می خواهیم یک سفر درونی--بیرونی کنیم. به پابوس امام هشتم بریم و زنگارها از آیینه درونمان بشوییم و اگر هم شد از زیباییهای طبیعت بیرون لذت ببریم.

امیدوارم که تمامی مردم بتوانند به سفر بروند و چه خوب بود اگر هنگام سفر اتفاق ناگواری پیش نمی آمد.  به امید آن روزی که جاده های ایران و تمام دنیا هر چه بهتر شود و مردم بتوانند با آسودگی خاطر به سفر بپردازند.

فردا راهی سفر می شویم و از طرف شما هم نایب الزیاره خواهیم بود.

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق             باز نیابی به عقل سر معمای عشق

                                                                                                              عطار نیشابوری

علی خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

با سلام خدمت تمامی عزیزان

می خواهم مطلبی درباره کمک های خداوند بنویسم.

دیشب قرار بود همراه با جمعی از دوستان نمازخانه برای رصد ستارگان به ببرون از شهر برویم. همه بچه ها در زمان مقرر جمع شده بودند ولی هیچکس اتوموبیلی نداشت و آنها هم که اتوموبیل داشتند نیامده بودند.

همه نا امید می گفتند پس نمی رویم.  من هم نمی دانستم جواب بچه ها را چی بدهم. در همین فکر ها بودم که با لطف خداوند منان در یک لحظه ۷ الی ۸ ماشین رسید به طوری که تعداد ماشین ها بیشتر از تعداد افراد شد و رصد خیلی جالبی هم انجام دادیم.

نتیجه ؛ در هیچ کاری نباید عجله کرد و باید صبر زیاد داشت و زود ناامید نشد. امیدوارم  در این زمانه ای که همه کم حوصله هستند بتوانیم صبر خوبی داشته باشیم . صبر باعث موفقیت در کارها می شود البته با امید به خدا. از قدیم هم گفته اند ؛ گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.

علی خادم نمازخانه



تاريخ : شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلامی دوباره به دوستان عزیز

خدا را شکر می کنم که در کشور عزیزم ایران شاعران بلند آوازه فراوان هستند. آنان که زبان حال مردم را به بهترین شکل ممکن به زبان شعر سروده و می سرایند. و باز هم خدا را شکر که در کشورم هستند کسانی که این اشعار عرفانی را با صدای ملکوتی و خدادادی خویش به جان ما می نشانند.  این بار این شعر زیبای عطار را با صدای استاد شجربان بشنویم. ( ۶ دقیقه است و برای لود شدن آن باید کمی حوصله داشته باشید ).

ره ميخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکين حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در ميخانه کين خمار خام است

ورای مسجد و ميخانه راهيست

بجوييد ای عزيزان کين کدام است

به ميخانه امامی مست خفته است

نمی دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حريفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کيست سرگردان کدام است

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امروز باز هم می خواهم خاطره ای برایتان بنویسم ولی این بار از زبان خواهرم .

در طول مدتی که من در اسارت بودم خانواده و فامیل هیچ خبری از زنده یا مرده بودن من نداشتند. در واقع من جزو مفقودالاثر های جنگ بودم . در آن ایام  هر چند وقت یکبار کسی پیدا می شده و خبری از من می آورده.  یکی می گفته که من دیدم که رضا شهید شد. اون یکی می گفته من دیدم که پاهاش قطع شد و هر چه اصرار کردیم که او را به پشت خط منتقل کنیم نگذاشته و بعدش هم  خمپاره ای افتاد و چیزی ازش نماند.!!

به مادرم گفته بودند که بهتر است برای پسرت مراسم بگیری چون طبق شنیده ها پسرت شهید شده است ولی مادرم و سایر اعضای خانواده قبول نمی کردند.

خواهرم تعریف می کرد که یک بار در ایامی که من مفقودالاثر بودم آنها به زیارت امام رضا (ع) می روند و در آن چند روزی که در مشهد بودند گاهی قبل و گاهی بعد از زیارت آقا ثامن الحجج به محلی در گوشه صحن حضرت که اسامی افراد گمشده را از طریق بلندگو اعلام می کنند رفته و به  خادمی که در آن قسمت کار می کرده می گوید: برادر من گم شده لطفا اسم او را در بلندگو اعلام کنید تا پیدا بشه و بعد در گوشه ای می نشسته و در حالیکه  آن خادم  چند بار اسم مرا در بلندگو اعلام می کرده  خواهرم  در فراق برادر اشک می ریخته.

 او هر روز این کار را تکرار می کرده تا اینکه یک بار آن خادم ناراحت می شه و با ناراحتی از خواهرم می پرسد : خانم شما هر روز برادرت را گم می کنید؟ خواهرم هم در حالی که بغض کرده و اشکش جاری بوده می گه: آخه برادر من مفقودالاثره و دلم می خواهد که امام رضا اسمش را در این فضای ملکوتی بشنوه. شاید امام رضا صدای من را نشنوه ولی این صدا را بشنوه.

آن خادم هم وقتی موضوع را متوجه می شه عذر خواهی می کنه و این بار با صوت زیبایی اسم مرا در بلندگو اعلام می کنه و بعد آرزوی شنیدن خبری خوش از من می کنه.

انشالله شما هم خبر خوشی از گمشده خود بشنوید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

Image Preview

بارها شده برای رفع خستگی از کار روزانه لحظاتی خودم را با شنیدن موسیقی سنتی کشورمان بخصوص با صدای استاد آواز ایران محمد رضا شجریان سرگرم کرده ام. این عادت باعث شده گاهی اوقات دوستان و همکارانی که در اتاقم هستند از من درباره موسیقی ایرانی سئوال کنند و فرصتی باشد تا من هم تبلیغی درباره موسیقی کشورمان بکنم . این بار هم می خواهم برای مدتی کوتاه بدور از دنیای پر سر و صدای اطرافمان در حال و هوایی دیگر سیر کنم. 

بشنویم این آواز را تا  بکجاها برد ما را

این یکی هم از امین الله رشیدی  به توصیه یکی از دوستان

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

با تشکر از علی آقا خادم دیگر نمازخانه که پس از مدتها مطلب جالبی برایمان نوشت امروز می خواهم برایتان خاطره ای دیگر بنویسم.

بعضی از اسرا در طول مدت اسارت از دیدن ماه وستاره ها  در شب محروم بودند. علت آن هم به عدم  هواخوری در شب و معماری  و ساخت آسایشگاه هایی برمی گشت که ما در آنها نگهداری می شدیم.

هر شب از هر آسایشگاه تنها چهار نفرمی توانستند از دیدن ماه و ستاره ها لذت ببرند.  از آنجایی که کار تقسیم نان در شب انجام می شد از هر آسایشگاه چهار نفر برای آوردن نان انتخاب می شدند و  عراقی ها به این افراد مسئولین نان می گفتند. . وقتی کامیون نان وارد اردوگاه می شد عراقی ها اعلام می کردند که مسئولین نان با یک پتو آماده باشند. در هر آسایشگاه حدود صدوپنجاه نفر بودیم و  بچه ها از قبل برای آوردن نان در شب با هم رقابت می کردند تا بعنوان مسئول نان انتخاب بشوند و از قبل نوبت می گرفتند چون می توانستند ضمن این کار ماه و ستاره ها را هم ببینند. افرادی که برای این کار بیرون می رفتند باید در صف به ستون پنج می نشستند و سرهایشان را پایین و بین دو زانو می گذاشتند و نباید تا زمانی که همه مسئولین نان از همه آسایشگاهها جمع شوند اطراف را دید بزنند. 

یک شب یکی از بچه ها که کمی هم شوخ بوده به توصیه عراقی ها عمل نمی کنه و سرش را بالا می گیره و به ستاره ها و ماه ذل می زنه و برای خودش کیف می کرده. نگهبان آن شب هم علی چوپان بوده (دو پست قبلی را بخونید ). یک وقت علی چوپان  را می بینه که بالای سر او  ایستاده .  علی چوپان در حالی که شلاقش را آماده نواختن بر بدن او می کرده با حالت عصبانیت از اسیر می پرسه مگه نگفتم سرهاتون پایین؟ چرا داری بالا را نگاه می کنی ؟ هان؟ او هم به مخش فشار میاره که حالا چی جواب بدم !! یکوقت در جواب می گه آخه ما در کشورمون از اینها نداریم ( اشاره می کنه به ماه ). بعد علی چوپان پس از کمی مکث و تفکر  و با حالتی خندان رو به بقیه اسرا می کنه و می گه این ماه فقط مخصوص عراقه حالا همه سرهاتونو بالا بگیرید و ماه را نگاه کنید. بچه ها هم سرهاشونو بالا می گیرند و می گند به به چه ماه قشنگی !!! علی چوپان هم دست به سینه برای خودش قدم می زده و شاد بوده  از اینکه می بینه اسرا دارند به ماه عراق نگاه می کنند.

راستی شما چقدر از دیدن ماه لذت می برید. وقت کردید ماه کشورتون را بیشتر ببینید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 به نام خالق قادر

امروز پس از مدتي فكر كنم 2الي 3 ماه دوباره تصميم گرفتم مطلبي به وبلاگ اضافه كنم.البته ناگفته نماند كه دوستم «رضا» خادم دیگر نمازخانه اين دفعه خيلي مطلب نوشته و من ديدم كه از او عقب مانده ام.

مدتي است كه در نمازخانه شهرمان مشغول به فعاليت علمي (نجومي) هستم. از آنجا که اگركاري فقط برای رضای خداوند دنبال شود حتما با لطف او به انجام خواهد رسید خداوند كبير هم خواست كه كار نجوم در نمازخانه پيش برود.

 ما با كارهاي خيلي ساده اي كه ابتدا به چشم کسی نمي آمد شروع کردیم اما حالا با لطف پرورگار داريم برای نمازخانه مركز علمي ،پژوهشي راه مي اندازيم .اكثر كساني كه دنبال كارهاي كوچك اداري رفته اند مي دانند كه يك كار اداري چقدر طول مي كشد و تازه اگر مسئولین آن شهر با آن کار هم مخالف باشند كه شايد آخرالامر هم آن كار به نتیجه نرسد.

نیت کرده بودم برای دوستان نمازخانه برنامه رصد ستارگان در شب بگذارم. برای اینکه مشکلی پیش نیاید طی نامه ای ساده از نیروی انتظامی خواستم که مجوزی برای این کار به ما بدهند. براي گرفتن مجوز به مراكز مختلفي رفتم. داستان آن به این ترتیب بود که  نامه اي به نيروي انتظامي نوشتم مبني بر اينكه در شبهايی که برای رصد ستارگان بیرون میرویم با ما همكاري كنند و اين نامه ساده باعث شد كه سر از گرفتن مجوز مرکز علمی مردمی برای نمازخانه در آوردیم.حتما مي پرسيد چگونه مگر مي شود؟ بله اينگونه كه ...

ما نامه اي به فرمانداري شهرمان نوشتیم كه برای رصد ستارگان در شب نيروي انتظامي باما همكاري كند. هيچ كس فكر نمي كرد كه موافقت کنند ولي فرماندار با این کار موافقت کرد. ولی روزی بعد از آن به ما گفتند كه فرماندار اشتباه كرده و اصلا نمي شود. ناراحت شده بودم و در شب آن روز پس از نماز گفتم خدايا كار را براي شما مي كنم و اگر نشد شما نخواستي. من حركت كردم پس بركت بده .خالق هم لطف كرد و بركت داد.فردا كه به فرمانداري رفتم به من گفتند كه شما مي توانيد مجوز مركزعلمي مردمي بگيريد و بعد كه دنبال کار را گرفتیم همان هم شد.اين مجوز خيلي بهتر از آن نامه ساده اوليه ای بود که ما دنبال آن بودیم.

اگرخدا بخواهد كه كاري انجام شود حتما انجام مي شود. پس هر كاري كه ميخواهيد بكنيد براي رضاي خدا بكنيد و از او كمك بگيريد اگر كار به صلاح شما باشد انجام مي شود.

از خداوند بزرگ هم می خواهم که در اين وبلاگ نویسی ما را  كمك كند. آمین

 علی خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()