تاريخ : دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

هر کشوری در دنیا یک سری افتخارات برای خودش داره که همیشه باعث مباهات مردم آن کشور هست. خوشبختانه کشور ما هم یکی از معدود کشورهای جهان است که از این جهت٬ یک سر و گردن از خیلی کشورها بالاتره ولی بعضی وقتها ما خودمان ارزش آنها را آنجور که باید و شاید  پاس نمی داریم.  یک نمونه از این افتخارات همین خط زیبای نستعلیق است. خط نستعلیق زیباترین خط از میان خطهای هفتگانه دیگر یعنی« ثلث، نسخ، محقّق، ریحان،توقیع، رقاع و تعلیق » است که با استقبال بیشتری از سوی مردم مواجه می شود. این خط یک خط کاملا ایرانی است و باعث آرامش روح و روان آدم  می شه و خودش از ترکیب دو خط نسخ و تعلیق درست شده است.

 

 اگر به نمایشگاههای خط سری زده باشید افرادی زیادی را دیده اید که زمانی طولانی را در کنار یک اثر زیبای نستعلیق می مانند و از دیدن آن سیر نمی شوند. معمولا در این نمایشگاهها٬ موسیقی ملایم و اصیل ایرانی هم پخش می کنند که خواننده ای خوش صدا  با انتخاب اشعاری آسمانی از شاعران بلند آوازه ایرانی شما را همراهی می کند و عجیب هم نیست که تلفیق اینها یعنی خط ٬ موسیقی٬  شعر و آواز با هم در عمق وجود انسان اثر گذار هستند و تعالی بخش و روح نواز هستند.

دل از من برد و روي از من نهان كرد ... خدا را با كه اين بازي توان كرد

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود .. هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود ... آنچنان مهر تو ام در دل و جان جاي گرفت ... كه اگر سر برود از دل و از جان نرود

یکی از سرگرمی های ما هم در دوران اسارت همین ترکیب کردن خط و شعر و آواز بود که در پست بعدی درباره آن می نویسم.

خودتان امتحان کنید٬ نگاهی به نمونه خط های بالا بیندازید و ببینید بیشتر وقت خود را صرف دیدن کدام نمونه خط می کنید.

تا بعد ...

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

يارب مددي

دلم نمی آید که به پیوستگی مطالب آقا رضا را به هم بزنم ولی چه کنم برای اینکه ایشان تنها نباشند و مطالب جدید تری برای ما بنویسند من هم مطلبی می نویسم.

چند روز پیش در یک روز 2سفر برایم پیش آمد که حالا هیچ کدام را نرفتم.چه طور؟

صبح پس از دوندگی فراوان در دانشگاه برای حذف واضافه درس ها بالاخره به سر كلاس رفتيم. يكي از بچه ها گفت: اردوي مناطق جنگي اسمت را نوشتي گفتم :مگر خبريه؟

با چند نفر ديگر براي ثبت نام رفتم. 2 نفر بيشتر نمي خواستند و ما 3 نفر بوديم. بالاخره اسممان را نوشتيم و من هم به عنوان عضو علل بدل نوشتم.

بعد از ظهر همان روز گروهي براي مسابقات رباط عازم تهران بودند. يكدفعه گفتم كه با آنها به مسابقه رباط مي روم. پس از صحبت هاي طولاني به اين نتيجه رسيدم كه هيچ كدام از 2 سفر را نروم.

خلاصه فرداي آنروز در دانشگاه دوستان من از رفتن منصرف شدند و پول و نوبت خود را به اسم من زدند و رفتند. من هم كه از قبل مي دانستم يكشنبه ساعت 00.00 بامداد شروع ماه گرفتگي است و براي آن شب برنامه هايي داشتم.

 خلاصه هر 2 سفر كنسل شد تا به كار ديگري برسم. تا به اين ساعت هم كسي را پيدا نكردم كه به جاي من برود. به مسئول گروه كه زنگ زدم مي گويد: ما براي هر نفر20 هزار تومان مي دهيم ولي از شما 4 هزار تومان مي گيريم. حالا هم مانده ام كه پول خودم بر باد رفته هم فرصت و موقعيت و هزينه اي كه آنها براي من مي كنند از بين رفته است.

در آخر با خدا كه چه شود از من كه كاري بر نمي آيد؟

خدايا مثل هميشه كه نمي فهمم چگونه مشكلاتم حل شده. اين بار هم لطفي بفرما تا به راحتي حل شود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خدا مي سپارمتان.

نوشته از علی



تاريخ : شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ادامه از قسمت قبل ...

بعد از صرف صبحانه به اتفاق محمد به دانشگاه رفتیم. اول سراغ گروه آموزشی که من در آنجا قبول شده بودم رفتیم. پس از معرفی من به مدیر گروه و  دبیر گروه و ابراز خوشحالی آنها از آزادی و برگشت من به دانشگاه راهی دفتر مدیر کل آموزشی دانشگاه شدیم. مدیر کل آموزش هم  خیلی اظهار خوشحالی کرد و از منشی خودش آقای نجفی خواست که از بایگانی پرونده دانشجویی ام را بیاورد. او هم به بایگانی دانشگاه رفت و پس از دقایقی به همراه پرونده من و یکی از کارمندان بایگانی برگشت. کارمندی که در بایگانی دانشگاه کار می کرد فردی بود بنام آقای غنی که حافظه ای قوی داشت و معروف بود که حافظه اش مثل کامپیوتر کار می کند. آقای نجفی  برایمان تعریف کرد  که از بایگان پرسیده  آیا تو دانشجویی بنام رضا خادم نمازخانه می شناسی ؟ او هم پرسیده چطور مگه؟ نجفی هم میگه آخه جناب آقای مدیر کل پرونده او  را می خواهد. آقای غنی هم پس از کمی مکث جواب می ده: آره او را می شناسم  شماره پرونده اش فلانه و رشته تحصیلی اش هم فلان بود و اهل فلان شهر بود. بعد هم آهی کشیده و گفته :خدابیامرزتش٬ چند سال پیش شهید شد !!

نجفی می گفت من هم بهش گفتم آره حالا می دونی اون شهید الان کجاست؟ او حالا توی اطاق مدیر کل نشسته داره چایی می خوره ! 

خلاصه بعد هم پرونده من را به  مدیر نشان داد و گفت ببینید چی روی جلد پرونده کشیده؟ یک لحظه همه به جلد پرونده خیره شدیم و به ناگاه فضای اطاق پر از صدای خنده شد. آخه آقای غنی روی جلد پرونده من با خط نستعلیق قشنگی نوشته بود: شهید ... و  راهش پر رهرو  باد ...!! و نقاشی زیبایی از شمع و پروانه کشیده بود و چند قطره اشک شمع هم کشیده بود. من هم گفتم  مگه یادت رفته که شعار می دادیم شهیدان زنده اند ... حالا بهت ثابت شد که این شعار درسته و شهیدان زنده اند !

آری اینطور شد که آن روز هم یکی از روزهای زیبای بیادماندنی برای من شد.

تا خاطره دیگری از دانشگاه بدرود

رضا خادم نمازخانه

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()