به نام خالق جلال و شکوه

زمین در جنب این نه سقف مینا                        چو خشخاشی بود بر روی دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چندی                     سزد گر بر بروت خود بخندی

 

گالیله در اثر تماشای زیبایی های آسمان با تلسکوپ و با چشم غیر مصلح سه سال آخر عمرش را در کوری به سر برد.

به راستی هنگامی که به جهان باقی رفتیم.اگر ازما سوال کنند که در قبال این همه نعمت چه کار کردی چه استفاده خوبی بردی و چه استفاده مفیدی به دیگران رساندی چه می گوئیم؟

امیدوارم تا فرصت داریم از نعمت ها به نحو شایسته استفاده کنیم. آسمان و زیبائی های آن آفریده شده تا تماشا کنیم.

اگر کسی منظره زیبایی را برای شما آماده کرده باشد تا شما ببینید و آن را در جلوی شما بگذارد و شما را خیلی دوست داشته باشد شما چه می کنید؟ آیا به آن تابلو نگاهی نمی اندازید ؟ آیا به یاد محبت زیاد آن فرد نمی افتید؟

حال اگر آن فرد به شما چشم هم داده باشد تا آن منظره زیبا را تماشا کنید.

و شما از آن استفاده مفیدی نکنید ؟!

آری تمامی نعمت های خدا اینگونه است. این مثال کاهی بود از خرمن کاه.                           

          

 گالیلو گالیه

 علی خادم نمازخانه  

  

                                                                                                                                       



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تا حالا شده اسم و فامیل شما با اسم و فامیل فرد دیگری کاملا مشابه از آب در اومده باشه و بخاطر همین شما را با اون فرد اشتباه بگیرند؟

در چنین مواقعی٫  بسته به اینکه اون فرد دیگه چه جور آدمی باشه ممکنه این تشابه اسمی باعث افتخار شما بشه و یا باعث انزجار شما.  برای من چند بار این اتفاق افتاده که یکی از آنها را در اینجا می نویسم و یکی دو تای دیگه را در وقتی دیگر می نویسم.

یکی از این تشابهات اسمی برای من وقتی اتفاق افتاد که خبر آزادی من از زندانهای عراق از طریق رادیو اعلام شده بود. خانواده های آزادگان به محض شنیدن خبر آزادی فرزندانشان با کمک همدیگر برای به استقبال رفتن آزاده خود منزل آزاده را چراغانی می کردند و اتوموبیلی را با گل و نوارهای رنگی آذین بندی می کردند و آزاده خود را با آن اتوموبیل به منزل می آوردند. تقریبا چیزی شبیه به ماشین عروس آماده می کردند !

 اولین روزی که مرا به اتفاق چندین نفر از آزادگان دیگر با مینی بوس به شهر خودمان آوردند جمعیت زیادی از مردم در بیرون از شهر جمع شده بودند.  جلوتر از مینی بوس ما یک  اتوموبیل پاترول با تعدادی از آزادگان دیگر که در آن بودند در حرکت بود و از بلندگویی که بالای پاترول نصب شده بود سرودهای انقلابی پخش می شد.  لحظه به لحظه که به مردم نزدیکتر می شدیم ضربان قلبم بیشتر می شد و شور و هیجان عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. از شیشه ماشین ٫ بیرون را نگاه می کردم تا بلکه خواهر ٫ مادر یا یکی از برادرانم را در بین جمعیت پیدا کنم . اولین فردی را که دیدم دامادمان بود. تا آمدم بخودم بیام و او را صدا بزنم مینی بوس  از او دور شد. بالاخره جمعیت دور تا دور پاترول و مینی بوس را گرفتند و آزاده ها یکی یکی از ماشین ها پیاده می شدند و این مردم بودند که از بین آزاده ها گمشده خود را پیدا می کردند و با جیغ و فریاد آنها را در آغوش می کشیدند و می بردند. هنوز کنجکاوانه بدنبال یک نفر آشنا می گشتم که به پلکان مینی بوس رسیدم تا پیاده شوم. در یک لحظه خواهر بزگترم را دیدم که در وسط جمعیت و در کنار درختی ایستاده بود و  با چشمهای پر از اشک و کنجکاوش در بین آزاده ها دنبال من می گشت. با دیدنش دچار چنان انقلاب روحی شده بودم که می خواستم با همه توانم  فریاد بزنم و صدایش کنم ولی بغض کاملا گلویم را گرفته بود و  نتوانستم حتی یک کلام حرف بزنم. او داشت به ماشین پاترول نگاه می کرد و من سعی داشتم  با چشمان ترم  داد بزنم که من اینجا هستم ولی نتوانستم. تا اینکه یکی از همسایه ها  که مرا شناخته بود مرا در آغوش کشید و به کناری برد و بقیه را صدا کرد همه به دورم جمع شدند و حالا دیگه بغض ها ترکید و این سیل اشکها بود که با هم حرف می زدند. هنوز هم بعد از گذشت ۱۶ سال از آن اتفاق ٫ وقتی یاد آن روز می افتم اشک در چشمم جمع میشه.

در همان روز آزادی من خانواده دیگری هم  که گمشده ای هم اسم و فامیل من داشته بودند بحساب اینکه من فرزند آنها  هستم ٫ با ماشین گل زده به  استقبالم آمده بودند. من آن روز متوجه نشدم ولی بعدها که فیلم روز آزادیم را با خانواده می دیدیم ماشین خالی آنها را دیدم و  ماجرا را برایم تعریف کردند. متاسفانه  هنوز هم خبری از فرزند آنها نرسیده و همچنان مفقود است. از خداوند برای آن خانواده صبر و اجر مسئلت دارم.

 

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
                                                     

         اين شور بي پايان چيست                    اين قرار بي سامان چيست

         اين وصل هجران چيست                    اين ديده گريان چيست

         اين دور نزديك چيست                       اين يار شيرين كيست

         اين درد بي درمان چيست                   اين درد زبراي چيست

         اين سوز و گداز چيست                     اين شور و نواي كيست

         اين اتش و فراق شعله ايست                اين شعله بي امان شعله ايست

         اين شمع فروزان است                      اين درد هجران است

         اين بال بي پر است                          اين حوز بي آب است

          اين نور شوق است                          اين وصل نور است    

           اين ياد خالق است                           اين دارالباقي است

          اين شور بي پايان است                      گوش گيرعلي بي پايان است



تاريخ : یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

با سلام خدمت دوستان عزيزي كه دراين وبلاگ فعاليت ميكنند و دوستانی که به آن سر می زنند.

به دعوت علی آقا از امروز  شروع به نوشتن در  اين وبلاگ کرده ام و اميدوارم هر روز مطالب جالب تري را بنويسم .

در زمانه اي كه همه امكانات فراهم شده تا انسانها با خدا دوست شوند متاسفانه شيطان همه را مسخ كرده. احساس ميكنم دراين وبلاگ ميتوانم دوستان خداجو و عشاق را پيدا كنم.

 موفق باشيد.

 داود خادم جدید نمازخانه

دوستي با مردم نادان چون سفالين كاسه ايست

 بشكند گر نشكند بايد به دور انداختن

دوستي با مردم دانا چون زرين كاسه ايست

 نشكند گر بشكند بايد به هم پرداختن

 

تاريخ : دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شنيدستم‌ كه‌ هركوكب‌ جهاني‌ است‌               جداگانه‌ زمين‌ و آسماني‌ است‌


زمين‌ در گردش‌ اين‌ چرخ‌ مينا                         چو خشخاشي‌ بود بر روي‌ دريا


تو خود بنگر كزين‌ خشخاش‌ چندي‌                  سزد تا بر غرور خود بخندي‌



تاريخ : شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
  چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم  ...

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

ای ایـــــــــــــران ... /

شعر : نادر ابراهیمی

خواننده : محمد نوری 



تاريخ : شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اين غـافله ي عـمر عـجــب مي گذرد

دريـــاب دمـي كه با طـــرب مي گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيـش آر پـيـالـه را كه شـب مي گذرد

خواننده : شجریان



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

Image

بالاخره خبر اعدام صدام هم اعلام شد. اصلا فکر نمی کردم به این زودی او را اعدام کنند. درست است که محاکمه او ۲ سال طول کشید و ممکن است به نظر این مدت طولانی بیاید ٫ ولی هنوز ناگفته های زیادی وجود داشت تا او از آنها سخن بگوید از جمله جنگ هشت ساله که حدود یک میلیون کشته برجاگذاشت. آنهایی که او را مسلح کردند و بر علیه ایران ترغیب کردند همانهایی بودند که او را سرنگون و به چوبه اعدام سپردند.

نمی دانم  چرا وقتی خبر اعدامش را شنیدم و فیلم اعدام او را از تلویزیون و سایتهای اینترنتی دیدم  اصلا خوشحال نشدم. راستش هنوز هم باورم نمی شود که او را اعدام کرده باشند. ولی بهرحال هیچکس از مرگ نمی تواند فرار کند. دیر یا زود مرگ بسراغ همه می آید و دیکتاتورها هم از آن نمی توانند بگریزند.

یادم می آید که در دوران اسارت چقدر ما را  بخاطر خواندن قرآن کتک زدند و حالا نیز با چشم خود می دیدم که صدام تا لحظاتی قبل از اعدام ٫ قرآنش را در دست داشت و شهادتین می خواند. واقعا دنیای عجیبی است. باید از آن عبرت بگیریم و توشه آخرتی برداریم. خوشا بحال آنهایی که مرگ برایشان اول راحتی است.

روزی که تو آمدی در این دار فنا

مردم همه خندان و تو بودی گریان

کاری بکن ای دوست که وقت مردن

مردم همه گریان و تو باشی خندان

این مطلب را درمورد حال و هواى عجيب و مخوف مراسم دفن جسد صدام  بخوانید.

رضا خادم نمازخانه



تاريخ : دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥ | ۳:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()